مجله مطالب خواندنی

سبک زندگی، روانشناسی، سلامت،فناوری و ....

مجله مطالب خواندنی

سبک زندگی، روانشناسی، سلامت،فناوری و ....

آزیتا لاچینی: بیوه شدن در 14 سالگی سخت بود

جام جم سرا:
از اینکه زنگ در خانه ام را یک خبرنگار زد تعجب کردم، این روزها دیگر کسی سراغی از من نمی گیرد. حال و روز خوبی ندارم. نه می توانم بنشینم نه راه بروم اما خاطره هایم را دوست دارم. حافظه ام در زنده نگه داشتن خاطرات خوب است. حالا که قرار شده درباره امروز و دیروزم حرف بزنیم بهتر است داستان زندگی ام را از 11 سالگی آغاز کنم؛ آخر این سنی بود که در آن ازدواج کردم.

64 سال پیش


11 ساله بودم که ازدواج کردم، 64 سال پیش. خیلی زود هم بچه دار شدم یعنی 13 ساله بودم که فرزند اولم متولد شد. فکر می کنم سال 1320 بود. دخترم هم در 14 سالگی ازدواج کرد. چهار نوه برای من آورده و خودش پنج نوه دارد (می خندد) من نوه 44 ساله و نتیجه 23 ساله دارم.

بعد از دختر اول، صاحب فرزند پسری به نام حبیب شدم. یک روز دیدم حال و اوضاع خوبی ندارد، نه دکتری در نزدیکیمان بود و نه بیمارستان های امروزی بود. تا بیایم به خودم بجنبم حبیب را از دست دادم. دو سالش بود. باورم نمی شد به این زودی پسرم را از دست بدهم اما خب خدا خودش زندگی حبیب را به من هدیه داده بود و خودش حبیب را گرفت. هنوز داغ حبیب از یاد و دلم نرفته بود که همسرم هم در 27 سالگی فوت کرد. 14 ساله بودم که بیوه شدم؛ آن هم با یک فرزند.


پس از فوت شوهرم، مسئولیت زندگی و تربیت دخترم روی دوش من افتاد. زنی 14 ساله. نمی دانید بیوه شدن در 14 سالگی چقدر می تواند سخت و دردناک باشد. خجالت می کشیدم مادر و پدرم اشک هایم را ببینند، به همین خاطر شب ها هق هق می زدم زیر گریه، آن روزها بار سختی روی دوشم بود.

نام همسرم را روی خودم گذاشتم


سال 1334 بود که با آقای لاچینی در موسسه زبان آشنا شدم. من شاگرد بودم و ایشان استاد. ازدواج با استاد زبان، پنج فرزند دیگر هدیه ام کرد. جالب است بدانید آقای لاچینی بود که مرا وارد حیطه بازیگری کرد. فامیلی اصلی من نیکنام بود ولی ترجیح دادم همه لاچینی صدایم بزنند. چهار پسر و یک دختر از آقای لاچینی برایم به یادگار ماندند. اولین فرزندم در ازدواج دومم پسری به نام محمد علی است که در 19 سالگی ازدواج کرد و یک دختر به نام سارا دارد که در دانشگاه سوربن فرانسه درس می خواند.

4 سال بی رحم


اما پسرم محمد علی بر سر تزریق یک آمپول انسولین به کما رفت، هنوز هم آن شب را که این اتفاق رخ داد خوب یادم است. ساعت نه شب بود که به خانه رسیدیم، دیدم کاری از دستمان برنمی آید. در وضعیت بدی قرار داشت، محمد علی چهار سال در کما ماند. خانه ای روبروی بیمارستانش برای زندگی گرفتم. روبروی بیمارستان جم. تمام وسایل بهداشتی و بیمارستانی را خریدم و خانه را ایزوله کردم تا دکترها اذیت نشوند و به راحتی بتوانند به او برسند.

ریه اش هم مشکل داشت و گهگاه تنگی نفسش بیشتر اذیتش می کرد. امانتی خدا بود. باید برایش کم نمی گذاشتم. پس از چهار سال کمای کمرشکن و چهارسال تلاش برای تک تک نفس هایش، از دستش دادم. هر کاری که از دستم برآمد برایش کردم، زنده نماند اما من هیچ وقت از رحمت خدا ناامید نشدم.

سنگینی بیماری محمدعلی و چهار سال انتظار برای بهبود و بالاخره مرگش فشار عصبی زیادی به من وارد کرد. به خاطر همین فشار عصبی، بدنم دچار مشکل شد اما باز هم خدا را شکر می کنم. قبل از مصاحبه با شما داشتم به این فکر می کردم که قرار است برای یک مصاحبه باز خاطرات گذشته ام تکرار شود، خاطراتی که برخی از آنها تلخ هستند.

گفتند سرطان داری


پسر دیگرم محمدرضا متولد سال 1337 بود. 20 ساله بودم که او را به دنیا آوردم. او هم در 27 سالگی یعنی وقتی من 47 ساله شده بودم مرا ترک کرد. در سال 65 او را از دست دادم. دکترم گفته بود که سرطان دارم. پسرم اصرار کرد که برای معالجه به فرانسه سفر کنم. به فرانسه رفتم و به همراه عروسم از آنجا به آلمان رفتیم تا برادر او به معالجه ام بپردازد.

پس از اینکه پزشکان معاینه ام کردند گفتند چیزی نیست و سرطان را تکذیب کردند. شاید این قضیه سرطان هم حکمتی بود تا خبر فوت پسرم را در غربت بشنوم. محمدرضا در ایتالیا مهندسی برق خوانده بود و در رفسنجان سر یک پروژه برقی بود و کار می کرد، حتی به فکرم هم نمی رسید که وقتی برگشتم جسد فرزندم را در سردخانه بیمارستان ببینم.

به یاد دارم 50 روز به دیوار تکیه زدم و گریه کردم. نه خواب داشتم و نه خوراک. محمد مهدی پسر دیگرم است که در سال 42 به دنیا آمد. حدود 30 سال است که در آلمان زندگی می کند و حالا بیشتر از 50 سال دارد، فرزند چهارمم مریم پس از محمدمهدی به دنیا آمد و فرزند پنجمم محمود متولد سال 56 است که شهریور ماه پارسال ازدواج کرد و رفت سر خانه و زندگی اش و از آن موقع است که تنها زندگی می کنم. خدا را شکر همه بچه هایم بهترین بچه های دنیا هستند و هیچ وقت تنهایم نمی گذارند.

زنی که در خانه ام را کوبید


«نمی شود نشست و گفت که خسته ام، چرا از بین این همه آدم من و ... من بارها سختی دیده ام اما هیچ وقت اینها را نگفته ام. در همان روزهایی که داغدار بودم سعی کردم دوباره به زندگی ام برگردم. دعا می کردم. امید داشتم به رحمت خدا. می دانید خدا هیچ کارش بدون حکمت نیست. خودش کمکم کرد تا پس از مرگ فرزند دو ساله و همسرم، مرگ دو جوان دیگر و همسر دومم باز هم روی پایم بایستم. همه را تقدیر دانستم و فقط برای آرامش روحشان دست به دعا بلند کردم. درکش سخت است. راستش را بخواهید از کسی انتظار ندارم درکم کند چون اصلا دوست ندارم کسی چون من داغ فرزند ببیند. برای خودم از خدایم آرامش خواستم.

یک روز من در خانه نبودم، زمانی که به خانه برگشتم همسایه ها گفتند که خانمی با مشت به در خانه ام می کوبید و با صدای بلند می گفت چه کردی که مرگ جوان هایت دیوانه ات نکرد؟ پس از اینکه همسایه ها قضیه را برایم تعریف کردند رفتم و اسم و آدرسش را پرسیدم. خانه اش را پیدا کردم. نشستم و حقیقت را برایش گفتم، دلداری اش دادم. آنقدر با او صحبت کردم و با هم راز و نیاز کردیم که وقتی چهلم پسرش رسید آرام بود. خودم هم آرام تر شده بودم.

به او گفتم من برای همسرانم هر کاری که از دستم برمی آمد کردم و برای فرزندانم در تربیت چیزی کم نگذاشتم اما خدا هدیه ای داده بود و خودش هم گرفت. من باید مادری می کردم. من باید امانتداری می کردم. مسئولیت گردنم بود. باید برایشان کم نمی گذاشتم. خدا را شکر پیش وجدانم ناراحت نیستم. خدا هر کس را به گونه ای می سنجد. شاید مرگ عزیزانم هم آزمایشی بود که من باید پس می دادم.

مادر بودن رسم و رسوم دارد


گاهی مادرم را به یاد می آورم. آنقدر با مادرم صمیمی بودم که شاید کسی باورش نشود. زمانی که شنید می خواهم در فیلم بازی کنم گفت که پدرت نباید بفهمد و خودش هم ارتباطش را با من قطع کرد تا اینکه از مرجعی شنید که بازیگری حرام نیست. همان روز بود که به خانه ام آمد و از من عذرخواهی کرد.

کمی ناخوش احوال بود. در اکثر اوقات خانه فرزندان دیگرش هم سر می زد اما به محض اینکه حالش بد می شد یا دلتنگ می شد، به من زنگ می زد و من می رفتم دنبالش. بارها و بارها دکترها از او قطع امید کردند ولی من با سماجت فراوان می گفتم من پرستارش می شوم. گاهی داد می زد، گریه می کرد و من به او می گفتم من پرستارت هستم. دکترش می گفت تو می دانی که روزهای آخر عمر مادرت است و باز با امید هر نیم ساعت به او نوشیدنی می دهی تا ویتامین بدنش کم نشود؟

یکی از همین روزها مادرم خانه برادرم بود، به بیمارستان رفته بودند تا اکسیژن خونش را چک کنند. به من خبر دادند که حالش نامساعد است. سر کار بودم، ناخواسته مجبور شدم فردا صبح خودم را به مادر برسانم، دعایم می کرد و می گفت خدا پسرت را بیامرزد. خدا سالم نگهت دارد. شاید دعاهای اوست که امروز من با آرامش زنده ام.

مادرم را در سن 83 سالگی از دست دادم. می دانید مادر بودن رسم و رسوم دارد، سختی دارد، باید امتحان پس بدهی، به همین راحتی نیست که بروی و ازدواج کنی و فرزنددار شوی.

امروز که یاد گذشته ها می افتم یادم می آید وقتی مادرم تحت مراقبت های ویژه بود و پسرم محمد علی و دخترش سارا برای دیدن او آمده بودند، پسر و نوه ام را به نام کوچک صدا زد و بعد به کما رفت. در ICU بالای سرش بودم. برادرم با لحنی پر از غم گفت: «خواهر، نفت چراغ دیگر تمام شد.» اما من باز امید داشتم که بماند، بماند تا خوبی هایش را جبران کنم. احترام مادرم را خیلی داشتم و عاشقانه از او پرستاری می کردم. با اطمینان می گویم دعای خیر اوست که امروز پشتیبان من است.

فیلمنامه هایی که بازی نمی کنم


سال هاست که سر کار نمی روم. هر چند وقت یک بار فیلمنامه ای برایم می فرستند و می خوانم و می بینم فیلمنامه را دوست ندارم و جواب منفی می دهم. راستش را بخواهید زیاد نمی توانم سر صحنه بمانم. انرژی قدیم را ندارم اما دوبله را دوست دارم. گهگاه برای دوبله دعوت می شوم. دوبله کردن در کنار همکارانم در این عرصه انرژی ام را زیاد می کند، روحیه می گیرم.

خاطره ای از مردم


در بیشتر اوقات کسانی که من را می بینند، می شناسند و احوالم را می پرسند. این موضوع روحیه ام را بالا می برد. یک بار به یاد دارم که به زیارت امام رضا (ع) رفتم که یکی از خدمه مرا شناخت. مرا برد نزدیک ضریح تا نماز بخوانم، نمی دانید، انگار دنیا را به من دادند.

در آن زمان که جوان بودم بیشتر مردم مرا می شناختند اما اینکه هنوز هم مرا به خاطر دارند خیلی خوشحالم می کند. یک روز یک جوان 17 ساله نزدیکم آمد و حالم را پرسید. باورم نمی شد که او فیلم های من را دیده باشد اما مو به مو کارنامه کاری ام را از بر بود.

با نمک ترین اتفاق


درست نمی دانم چه تاریخی بود اما سر کار «آ با کلاه و آ بی کلاه» بودم که اتفاق جالبی برایم افتاد. سر این کار جمشید مشایخی، عزت الله انتظامی، علی نصیریان، مرحوم فنی زاده و ... نیز حضور داشتند. من باید یک مسیری را در تاریکی می دویدم و می گفتم «سیاهپوشان آمدند»، دویدم اما ناگهان از پله ها خوردم زمین.

آن روزها 7 ماهه دخترم مریم را باردار بودم، بازی که تمام شد به پشت صحنه آمدم که ناگهان دو پرستار من را گرفتند و روی برانکارد گذاشتند. قضیه را پرسیدم، گفتند ممکن است بچه ات سقط شده باشد، کفشم را درآوردم و گفتم من چیزیم نیست، پایم بریده است و خون می آید. به آمبولانس بگویید برود. بعدها تعریف کردند که ماجرا از این قرار بود که آقای نصیریان زمین خوردن من را دیده بود و ترسیده بود، به همین خاطر به عوامل گفته بود آمبولانس خبر کنند.

چه خبر از این روزها؟


هر چند این روزها بیماری وجودم را گرفته اما باز هم می خندم و دنبال دلخوشی می گردم تا خدا را شکر کنم و شاد باشم. دوست دارم به خودم اعتماد به نفس بدهم. من زنی قوی بوده ام و هستم، پس نباید مقابل فراز و نشیب های زندگی کم بیاورم.

صددرصد هر کسی در زندگی اش مشکلات زیادی دارد اما این روزها مشکل من بیمه و مسائلی است که برایم هزینه سرسام آوری دارد. سال ها تجربه بازی در سریال ها و فیلم ها را دارم اما با این همه از طرف سازمان ارشاد تحت بیمه ای هستم که اصلا کمکی به هیچ بیماری نمی کند و هیچ به درد من نمی خورد و همه ویزیت ها و داروهایم را آزاد حساب می کنم.

برای درمان بیماری هایم مجبور شده ام به چند بانک بدهکار شوم و وام بگیرم. فقط از خدا می خواهم کمکم کند که بدهکار از دنیا نرم، زندگی همین است دیگر...(همشهری سرنخ)

Share


ادامه مطلب ...

آزیتا لاچینی: بیوه شدن در 14 سالگی سخت بود

جام جم سرا:
از اینکه زنگ در خانه ام را یک خبرنگار زد تعجب کردم، این روزها دیگر کسی سراغی از من نمی گیرد. حال و روز خوبی ندارم. نه می توانم بنشینم نه راه بروم اما خاطره هایم را دوست دارم. حافظه ام در زنده نگه داشتن خاطرات خوب است. حالا که قرار شده درباره امروز و دیروزم حرف بزنیم بهتر است داستان زندگی ام را از 11 سالگی آغاز کنم؛ آخر این سنی بود که در آن ازدواج کردم.

64 سال پیش


11 ساله بودم که ازدواج کردم، 64 سال پیش. خیلی زود هم بچه دار شدم یعنی 13 ساله بودم که فرزند اولم متولد شد. فکر می کنم سال 1320 بود. دخترم هم در 14 سالگی ازدواج کرد. چهار نوه برای من آورده و خودش پنج نوه دارد (می خندد) من نوه 44 ساله و نتیجه 23 ساله دارم.

بعد از دختر اول، صاحب فرزند پسری به نام حبیب شدم. یک روز دیدم حال و اوضاع خوبی ندارد، نه دکتری در نزدیکیمان بود و نه بیمارستان های امروزی بود. تا بیایم به خودم بجنبم حبیب را از دست دادم. دو سالش بود. باورم نمی شد به این زودی پسرم را از دست بدهم اما خب خدا خودش زندگی حبیب را به من هدیه داده بود و خودش حبیب را گرفت. هنوز داغ حبیب از یاد و دلم نرفته بود که همسرم هم در 27 سالگی فوت کرد. 14 ساله بودم که بیوه شدم؛ آن هم با یک فرزند.


پس از فوت شوهرم، مسئولیت زندگی و تربیت دخترم روی دوش من افتاد. زنی 14 ساله. نمی دانید بیوه شدن در 14 سالگی چقدر می تواند سخت و دردناک باشد. خجالت می کشیدم مادر و پدرم اشک هایم را ببینند، به همین خاطر شب ها هق هق می زدم زیر گریه، آن روزها بار سختی روی دوشم بود.

نام همسرم را روی خودم گذاشتم


سال 1334 بود که با آقای لاچینی در موسسه زبان آشنا شدم. من شاگرد بودم و ایشان استاد. ازدواج با استاد زبان، پنج فرزند دیگر هدیه ام کرد. جالب است بدانید آقای لاچینی بود که مرا وارد حیطه بازیگری کرد. فامیلی اصلی من نیکنام بود ولی ترجیح دادم همه لاچینی صدایم بزنند. چهار پسر و یک دختر از آقای لاچینی برایم به یادگار ماندند. اولین فرزندم در ازدواج دومم پسری به نام محمد علی است که در 19 سالگی ازدواج کرد و یک دختر به نام سارا دارد که در دانشگاه سوربن فرانسه درس می خواند.

4 سال بی رحم


اما پسرم محمد علی بر سر تزریق یک آمپول انسولین به کما رفت، هنوز هم آن شب را که این اتفاق رخ داد خوب یادم است. ساعت نه شب بود که به خانه رسیدیم، دیدم کاری از دستمان برنمی آید. در وضعیت بدی قرار داشت، محمد علی چهار سال در کما ماند. خانه ای روبروی بیمارستانش برای زندگی گرفتم. روبروی بیمارستان جم. تمام وسایل بهداشتی و بیمارستانی را خریدم و خانه را ایزوله کردم تا دکترها اذیت نشوند و به راحتی بتوانند به او برسند.

ریه اش هم مشکل داشت و گهگاه تنگی نفسش بیشتر اذیتش می کرد. امانتی خدا بود. باید برایش کم نمی گذاشتم. پس از چهار سال کمای کمرشکن و چهارسال تلاش برای تک تک نفس هایش، از دستش دادم. هر کاری که از دستم برآمد برایش کردم، زنده نماند اما من هیچ وقت از رحمت خدا ناامید نشدم.

سنگینی بیماری محمدعلی و چهار سال انتظار برای بهبود و بالاخره مرگش فشار عصبی زیادی به من وارد کرد. به خاطر همین فشار عصبی، بدنم دچار مشکل شد اما باز هم خدا را شکر می کنم. قبل از مصاحبه با شما داشتم به این فکر می کردم که قرار است برای یک مصاحبه باز خاطرات گذشته ام تکرار شود، خاطراتی که برخی از آنها تلخ هستند.

گفتند سرطان داری


پسر دیگرم محمدرضا متولد سال 1337 بود. 20 ساله بودم که او را به دنیا آوردم. او هم در 27 سالگی یعنی وقتی من 47 ساله شده بودم مرا ترک کرد. در سال 65 او را از دست دادم. دکترم گفته بود که سرطان دارم. پسرم اصرار کرد که برای معالجه به فرانسه سفر کنم. به فرانسه رفتم و به همراه عروسم از آنجا به آلمان رفتیم تا برادر او به معالجه ام بپردازد.

پس از اینکه پزشکان معاینه ام کردند گفتند چیزی نیست و سرطان را تکذیب کردند. شاید این قضیه سرطان هم حکمتی بود تا خبر فوت پسرم را در غربت بشنوم. محمدرضا در ایتالیا مهندسی برق خوانده بود و در رفسنجان سر یک پروژه برقی بود و کار می کرد، حتی به فکرم هم نمی رسید که وقتی برگشتم جسد فرزندم را در سردخانه بیمارستان ببینم.

به یاد دارم 50 روز به دیوار تکیه زدم و گریه کردم. نه خواب داشتم و نه خوراک. محمد مهدی پسر دیگرم است که در سال 42 به دنیا آمد. حدود 30 سال است که در آلمان زندگی می کند و حالا بیشتر از 50 سال دارد، فرزند چهارمم مریم پس از محمدمهدی به دنیا آمد و فرزند پنجمم محمود متولد سال 56 است که شهریور ماه پارسال ازدواج کرد و رفت سر خانه و زندگی اش و از آن موقع است که تنها زندگی می کنم. خدا را شکر همه بچه هایم بهترین بچه های دنیا هستند و هیچ وقت تنهایم نمی گذارند.

زنی که در خانه ام را کوبید


«نمی شود نشست و گفت که خسته ام، چرا از بین این همه آدم من و ... من بارها سختی دیده ام اما هیچ وقت اینها را نگفته ام. در همان روزهایی که داغدار بودم سعی کردم دوباره به زندگی ام برگردم. دعا می کردم. امید داشتم به رحمت خدا. می دانید خدا هیچ کارش بدون حکمت نیست. خودش کمکم کرد تا پس از مرگ فرزند دو ساله و همسرم، مرگ دو جوان دیگر و همسر دومم باز هم روی پایم بایستم. همه را تقدیر دانستم و فقط برای آرامش روحشان دست به دعا بلند کردم. درکش سخت است. راستش را بخواهید از کسی انتظار ندارم درکم کند چون اصلا دوست ندارم کسی چون من داغ فرزند ببیند. برای خودم از خدایم آرامش خواستم.

یک روز من در خانه نبودم، زمانی که به خانه برگشتم همسایه ها گفتند که خانمی با مشت به در خانه ام می کوبید و با صدای بلند می گفت چه کردی که مرگ جوان هایت دیوانه ات نکرد؟ پس از اینکه همسایه ها قضیه را برایم تعریف کردند رفتم و اسم و آدرسش را پرسیدم. خانه اش را پیدا کردم. نشستم و حقیقت را برایش گفتم، دلداری اش دادم. آنقدر با او صحبت کردم و با هم راز و نیاز کردیم که وقتی چهلم پسرش رسید آرام بود. خودم هم آرام تر شده بودم.

به او گفتم من برای همسرانم هر کاری که از دستم برمی آمد کردم و برای فرزندانم در تربیت چیزی کم نگذاشتم اما خدا هدیه ای داده بود و خودش هم گرفت. من باید مادری می کردم. من باید امانتداری می کردم. مسئولیت گردنم بود. باید برایشان کم نمی گذاشتم. خدا را شکر پیش وجدانم ناراحت نیستم. خدا هر کس را به گونه ای می سنجد. شاید مرگ عزیزانم هم آزمایشی بود که من باید پس می دادم.

مادر بودن رسم و رسوم دارد


گاهی مادرم را به یاد می آورم. آنقدر با مادرم صمیمی بودم که شاید کسی باورش نشود. زمانی که شنید می خواهم در فیلم بازی کنم گفت که پدرت نباید بفهمد و خودش هم ارتباطش را با من قطع کرد تا اینکه از مرجعی شنید که بازیگری حرام نیست. همان روز بود که به خانه ام آمد و از من عذرخواهی کرد.

کمی ناخوش احوال بود. در اکثر اوقات خانه فرزندان دیگرش هم سر می زد اما به محض اینکه حالش بد می شد یا دلتنگ می شد، به من زنگ می زد و من می رفتم دنبالش. بارها و بارها دکترها از او قطع امید کردند ولی من با سماجت فراوان می گفتم من پرستارش می شوم. گاهی داد می زد، گریه می کرد و من به او می گفتم من پرستارت هستم. دکترش می گفت تو می دانی که روزهای آخر عمر مادرت است و باز با امید هر نیم ساعت به او نوشیدنی می دهی تا ویتامین بدنش کم نشود؟

یکی از همین روزها مادرم خانه برادرم بود، به بیمارستان رفته بودند تا اکسیژن خونش را چک کنند. به من خبر دادند که حالش نامساعد است. سر کار بودم، ناخواسته مجبور شدم فردا صبح خودم را به مادر برسانم، دعایم می کرد و می گفت خدا پسرت را بیامرزد. خدا سالم نگهت دارد. شاید دعاهای اوست که امروز من با آرامش زنده ام.

مادرم را در سن 83 سالگی از دست دادم. می دانید مادر بودن رسم و رسوم دارد، سختی دارد، باید امتحان پس بدهی، به همین راحتی نیست که بروی و ازدواج کنی و فرزنددار شوی.

امروز که یاد گذشته ها می افتم یادم می آید وقتی مادرم تحت مراقبت های ویژه بود و پسرم محمد علی و دخترش سارا برای دیدن او آمده بودند، پسر و نوه ام را به نام کوچک صدا زد و بعد به کما رفت. در ICU بالای سرش بودم. برادرم با لحنی پر از غم گفت: «خواهر، نفت چراغ دیگر تمام شد.» اما من باز امید داشتم که بماند، بماند تا خوبی هایش را جبران کنم. احترام مادرم را خیلی داشتم و عاشقانه از او پرستاری می کردم. با اطمینان می گویم دعای خیر اوست که امروز پشتیبان من است.

فیلمنامه هایی که بازی نمی کنم


سال هاست که سر کار نمی روم. هر چند وقت یک بار فیلمنامه ای برایم می فرستند و می خوانم و می بینم فیلمنامه را دوست ندارم و جواب منفی می دهم. راستش را بخواهید زیاد نمی توانم سر صحنه بمانم. انرژی قدیم را ندارم اما دوبله را دوست دارم. گهگاه برای دوبله دعوت می شوم. دوبله کردن در کنار همکارانم در این عرصه انرژی ام را زیاد می کند، روحیه می گیرم.

خاطره ای از مردم


در بیشتر اوقات کسانی که من را می بینند، می شناسند و احوالم را می پرسند. این موضوع روحیه ام را بالا می برد. یک بار به یاد دارم که به زیارت امام رضا (ع) رفتم که یکی از خدمه مرا شناخت. مرا برد نزدیک ضریح تا نماز بخوانم، نمی دانید، انگار دنیا را به من دادند.

در آن زمان که جوان بودم بیشتر مردم مرا می شناختند اما اینکه هنوز هم مرا به خاطر دارند خیلی خوشحالم می کند. یک روز یک جوان 17 ساله نزدیکم آمد و حالم را پرسید. باورم نمی شد که او فیلم های من را دیده باشد اما مو به مو کارنامه کاری ام را از بر بود.

با نمک ترین اتفاق


درست نمی دانم چه تاریخی بود اما سر کار «آ با کلاه و آ بی کلاه» بودم که اتفاق جالبی برایم افتاد. سر این کار جمشید مشایخی، عزت الله انتظامی، علی نصیریان، مرحوم فنی زاده و ... نیز حضور داشتند. من باید یک مسیری را در تاریکی می دویدم و می گفتم «سیاهپوشان آمدند»، دویدم اما ناگهان از پله ها خوردم زمین.

آن روزها 7 ماهه دخترم مریم را باردار بودم، بازی که تمام شد به پشت صحنه آمدم که ناگهان دو پرستار من را گرفتند و روی برانکارد گذاشتند. قضیه را پرسیدم، گفتند ممکن است بچه ات سقط شده باشد، کفشم را درآوردم و گفتم من چیزیم نیست، پایم بریده است و خون می آید. به آمبولانس بگویید برود. بعدها تعریف کردند که ماجرا از این قرار بود که آقای نصیریان زمین خوردن من را دیده بود و ترسیده بود، به همین خاطر به عوامل گفته بود آمبولانس خبر کنند.

چه خبر از این روزها؟


هر چند این روزها بیماری وجودم را گرفته اما باز هم می خندم و دنبال دلخوشی می گردم تا خدا را شکر کنم و شاد باشم. دوست دارم به خودم اعتماد به نفس بدهم. من زنی قوی بوده ام و هستم، پس نباید مقابل فراز و نشیب های زندگی کم بیاورم.

صددرصد هر کسی در زندگی اش مشکلات زیادی دارد اما این روزها مشکل من بیمه و مسائلی است که برایم هزینه سرسام آوری دارد. سال ها تجربه بازی در سریال ها و فیلم ها را دارم اما با این همه از طرف سازمان ارشاد تحت بیمه ای هستم که اصلا کمکی به هیچ بیماری نمی کند و هیچ به درد من نمی خورد و همه ویزیت ها و داروهایم را آزاد حساب می کنم.

برای درمان بیماری هایم مجبور شده ام به چند بانک بدهکار شوم و وام بگیرم. فقط از خدا می خواهم کمکم کند که بدهکار از دنیا نرم، زندگی همین است دیگر...(همشهری سرنخ)

Share


ادامه مطلب ...

آزیتا اکبری: شب خواستگاری، طرح ساخت هواپیمایمان را ریختیم!

رویای کودکی آزیتای ۱۰ساله مدت‌هاست که رنگ واقعیت گرفته است. آرزویی دور که نتیجه‌اش ساخت یک هواپیمای کانارد خانگی است؛ هواپیمایی که به اسم یک بانوی ایرانی مزین شده است؛ «آزیتا».
این البته پیشنهاد علی انارکی فیروز بوده؛ همسر آزیتا. مهندس هوا و فضایی که دست تقدیر خیلی آگاهانه و حساب شده او را سر راه یکی از علاقمندان خستگی ناپذیر پرواز قرار داده است. نتیجه این ازدواج هم تولد یک دختر زیبا به اسم شکیباست و هم تولد نخستین هواپیمای دونفره کانارد خانگی. هواپیمایی به اسم آزیتا؛ پس از این در فرهنگ اسامی دختران ایرانی مقابل کلمه آزیتا و در کنار معنای نامیرا و جاویدان، نام نخستین هواپیمای کانارد خانگی را هم اضافه کنید. آزیتا حالا نماد این نوع هواپیما‌ها در کشورمان است.


«ابر‌ها مثل توده‌های پنبه از کنارت می‌گذرند!»

این جمله‌ای است که پدر آزیتا ۳۰ سال پیش به زبان آورد. بعد از بازگشت از مأموریت کاری‌اش به تبریز و سفر با هواپیما. جمله‌ای که به نقطه عطف زندگی او تبدیل شد: «پدرم از سفر برگشته بود و درباره تجربه پروازش در آسمان صحبت می‌کرد.‌‌ همان موقع به پرواز علاقه پیدا کردم و تصویر پرواز در آسمان به محبوب‌ترین رویای کودکی‌ام تبدیل شد.»
آزیتا روزهای زیادی از زندگی‌اش را با این تصویر گذراند تا اینکه از دانشگاه فردوسی مشهد و در رشته شیمی فارغ التحصیل شد: «من و همسرم خیلی سنتی ازدواج کردیم. هر دو متولد سبزوار و همشهری هستیم. ایشان با توجه به‌ شناختی که از خانواده من داشتند به خواستگاری‌ام آمدند. من نمی‌خواستم سنتی ازدواج کنم کلاً با برنامه خواستگاری که خانواده برایم می‌چیدند مخالف بودم.»
اما وقتی علی انارکی به خواستگاری آزیتا رفت قضیه کمی عوض شد: «در جلسه خواستگاری وقتی فهمیدم علی هوا و فضا خوانده نظرم کمی تغییر کرد. بعد از چند جلسه گفت‌و‌گو به این نتیجه رسیدم که او با خواستگار‌های قبلی فرق دارد و یک همراه و شریک زندگی واقعی است که همه جا در کنارت است و تنهایت نمی‌گذارد.»
شاید تعجب کنید اگر بشنوید که آرزوی دوران کودکی آزیتا حتی در جلسه خواستگاری هم او را‌‌ رها نکرد: «وقتی فهمیدم علی فارغ التحصیل هوا و فضاست از او پرسیدم می‌تواند یک هواپیمای دونفره بسازد؟ او هم گفت: من پروژه فارغ التحصیلی‌ام درباره هواپیمای ۵۰ نفره بوده ساخت هواپیمای دونفره که چیزی نیست!»


الوعده وفا

وعده‌ای که شب خواستگاری از دهان آقای‌ مهندس بیرون آمد، تا مدت‌ها گوشه ذهن آزیتا ماند: «سال دوم ازدواجمان بود که از همسرم پرسیدم پس کی کار ساخت هواپیمایی که قول داده بودی را شروع می‌کنی؟‌‌ همان موقع بود که همسرم فهمید چقدر سؤال من جدی بوده. خوشبختانه خودش هم علاقه و انگیزه انجام این کار را داشت و شروع کردیم به تحقیق درباره تکنیک‌های ساخت و طراحی هواپیما.»
البته علاقه شخصی آزیتا با دلایل دیگری هم همراه شد: «سوانح بی‌شمار رانندگی را همیشه می‌دیدم و می‌دانستم که در کشورهای دیگر مردم خیلی راحت از هواپیماهای شخصی استفاده می‌کنند. از ترافیک‌های طولانی جاده‌ای در شهرشان خبری نیست. بنا به این دلایل تصمیم گرفتم که با همسرم همراه شوم و کار ساخت هواپیمای شخصی را شروع کنیم.»
کاری که با توجه به تحریم ایران و دسترسی نداشتن به برخی مواد اولیه سخت و دشوار به نظر می‌رسید: «از آنجا که همسرم سازه خوانده بود می‌گفت برای طراحی به تخصص‌های دیگر هم نیاز دارم، به همین خاطر دینامیک پرواز و ایرودینامیک را هم یاد گرفت و درباره آن‌ها مطالعه کرد و بعد از دو-سه سال یک هواپیمای دونفره طراحی کرد که هواپیمایی دوباله بود. مثل طرح برادران رایت.
آن موقع بیشتر روی طرح فلز و پارچه فکر می‌کردیم؛ یعنی لوله‌های فلزی خیلی سبکی که رویش با پارچه پوشانده می‌شد اما از آنجا که من رشته‌ام شیمی بود، دیدم می‌توانیم به جای استفاده از فلز و پارچه از کامپوزیت استفاده کنیم. به خاطر همین من هم مدتی روی پلیمر و کامپوزیت کار کردم تا بدنه اصلی هواپیما را با این مواد بسازیم. اینکه می‌گویم کار ساخت هواپیما را از ۱۰- ۱۲ سال پیش شروع کردیم بیشتر زمانش به مطالعه و تحقیق برای شروع این کار گذشت.»


از هواپیمای شکیبا تا آزیتا

نخستین پرنده این زوج جوان به اسم دخترشان «شکیبا» نام گرفت: «نخستین پرنده‌ای که همسرم طراحی کرد دوباله بود. بعد از آن ما مدل یک دوم این پرنده را ساختیم یعنی با نصف ابعاد واقعی. حدوداً سال ۹۰ بود که این پرنده آماده شد. با رادیو کنترل آن را پرواز دادیم. موقع پرواز استاد دانشگاه شریف هم آنجا حضور داشتند تا این پرواز را ببیند. ایشان خیلی ما را تشویق کردند ولی پیشنهاد دادند که هواپیمای دوباله خیلی مورد استقبال قرار نمی‌گیرد؛ به همین خاطر طراحی را دوباره عوض کردیم و هواپیما را به صورت یک باله طراحی کردیم. این کار تغییر طراحی یک سال طول کشید.

هواپیمایی که تصمیم گرفتیم بسازیم از نوع کانارد است یعنی بال در قسمت عقب و دم در قسمت جلو قرار گرفته در حالی که در هواپیماهای مسافری بال هواپیما وسط است و دمش عقب.»
بعد از یک سال این زوج جوان کتابچه طراحی هواپیمای خانگیشان را تهیه کرده و تحویل مسئولان دانشگاه شریف دادند: «طرح جدید هم مورد تأیید قرار گرفت. این بار مدل یک چهارم طرح جدید را ساختیم، اتفاقاً نسبت به مدل قبلی پرواز بهتری داشت. بعد رفتیم سراغ اینکه هواپیمای اصلی خودمان را بسازیم. یک سال طول کشید: از ۹۲ تا ۹۳ تا کارگاهی را که برای انجام این کار لازم داشتیم تهیه کنیم. البته وجود کارگاه با توجه به ابعاد هواپیمای واقعی برای ما ضروری بود، همه آن مدل‌های یک چهارم و یک دوم قبلی را در خانه خودمان ساخته بودیم یکی از اتاق‌ها را خالی کرده بودیم و در آن کار می‌کردیم. اما پرنده جدید با ابعاد واقعی‌اش در خانه جا نمی‌شد.»
به این ترتیب آبیک قزوین شد محل تولد هواپیمای کانارد آزیتا: «فرودگاه آبیک قزوین مخصوص هواپیماهای شخصی است، در نزدیکی فرودگاه کارگاهمان را درست کردیم. استارت کارمان را هم تیر ماه ۹۳ زدیم و شروع کردیم به ساخت قطعات هواپیما در ابعاد واقعی. از آنجا که دسترسی ما به یکسری مواد اولیه محدود بود، باید از مواد، پارچه و رزین داخلی استفاده می‌کردیم و چک می‌کردیم که این مواد استانداردهای لازم را برای پرواز داشته باشند. خوشبتخانه این مواد داخلی نه تنها این استاندارد‌ها را داشتند بلکه امتیازهای بالاتری هم آوردند.»


نخستین هواپیمای خانه‌ساز ایران

با کنار رفتن مشکل مواد اولیه، آزیتا و همسرش کار ساخت هواپیما را طبق طرحی که علی انارکی کشیده بود شروع کردند: «ما اول یک بال ساختیم بعد سازه‌مان را چک کردیم؛ نخستین بال خوب بود اما آن استانداردهایی را که مد نظر همسرم بود نداشت. در یکی از تست‌ها در آخرین لحظه بال شکست. در نتیجه دوباره هزینه کردیم و حتی روش و تکنولوژی ساخت بال را عوض کردیم. این بار بال دوم را که ساختیم نه تنها از قبلی بهتر بود بلکه در حد استانداردهای جهانی بود. بعد از اینکه بال را ساختیم رفتیم دنبال ساخت بدنه و...»
این زوج مبتکر و سختکوش کتابچه طراحی هواپیمایشان را اردیبهشت ماه ۹۳ به سازمان هواپیمایی کشوری تحویل داده بودند که طی جلسه‌ای که در آبان ماه برگزار شد، درحضور اعضای کمیته هوایی از طرحشان دفاع کردند و مورد تشویق قرار گرفتند؛ به این ترتیب طرح آن‌ها به عنوان نخستین هواپیمای خانه‌ساز در ایران انتخاب شد: «تا به امروز حدود ۹۰ درصد کار ساخت هواپیما پیش رفته. بدنه بال دم و ارابه فرود جلو و عقب را آماده کرده‌ایم. فقط مانده مونتاژ نهایی آن‌ها و اینکه موتور را نصب کنیم و... نخستین پرواز را هم نماینده هواپیمای کشوری به علاوه طراح هواپیما یعنی علی خواهد داشت. بعد از ۵۰ ساعت پرواز اولیه باید منتظر تأیید نهایی باشیم.»
انتظاری که برای آن‌ها خیلی شیرین است: «این تأیید درحقیقت امضای آخر پای برگه موفقیت ماست. مخصوصاً وقتی به گذشته نگاه می‌کنیم و به هزینه‌هایی که صرف کرده‌ایم فکر می‌کنیم. البته بحث هزینه‌ها همیشه جذاب است. خیلی‌ها وقتی ما را می‌بینند در مورد هزینه‌هایی که صرف کردیم می‌پرسند و می‌گویند نترسیدید از شروع کار؟ ما هم همیشه می‌گوییم که نباید از هزینه‌ها ترسید. همیشه به همسرم می‌گویم که وقتی می‌خواهی یک کار بزرگ را شروع کنی، آن را پله پله و قدم به قدم انجام بده. به این ترتیب راحت‌تر مسیر را طی می‌کنی اما اگر از اول آن را بزرگ ببینی رسیدن به آن سخت‌تر می‌شود.»


هواپیمای خانه ساز آزیتا نخستین هدف برای این زوج جوان است؛ آن‌ها هدف‌های بزرگتری در سر دارند: «در تمام کشورهای دنیا سیستمی به نام تاکسی هوایی وجود دارد، هدف بعدی ما ساختن هواپیمای ۵ نفره است، البته برای ساخت این هواپیما باید به صورت تیمی عمل کنیم چون کار سخت و پیچیده‌ای است.»
آزیتا اکبری و علی انارکی در این راه برگ برنده‌های زیادی استفاده کرده‌اند؛ برگ برنده‌هایی که ریشه‌شان به تربیت خانوادگی آن‌ها می‌رسد: «من علاقه زیادی به ساختن وسایل مختلف و کارهای دستی داشتم. هر موقع که می‌خواستم چیزی بسازم از مادرم کمک می‌گرفتم و مادرم هیچ‌وقت نمی‌گفت که این چیزی که تو می‌خواهی بسازی درست شدنی نیست. مثلاً یک بار می‌خواستم نقاله درست کنم تا وسایل اسباب بازی‌ام را از روی تراس به داخل حیاط برسانم. مادرم همیشه همراهم بود و وسیله‌های مورد نیازم را تهیه می‌کرد. برگ برنده بعدی که همیشه کمکم کرده این است که مادرم هیچ‌وقت اجازه نمی‌داد از چیزی گله کنیم. همیشه وقتی می‌گفتیم فلان چیز بد است. می‌گفت تو برای حل این مشکل می‌خواهی چه کار بکنی. خوشبختانه پدرو مادر علی هم به او یاد داده‌اند که روی پای خودش بایستد و اعتراضی به بد بودن شرایط نکند بلکه به فکر پیدا کردن راه حل باشد. برگ برنده بعدی این است که من و همسرم هیچ‌کدام مدرک‌گرا نبودیم و بر خلاف عقیده اکثر اطرافیانمان که می‌گفتند حتماً باید ادامه تحصیل بدهید ما فکر کردیم باید کار را به صورت عملی انجام دهیم.»


یک زوج خلاق و پر انرژی

این زن و شوهر جوان را خیلی‌ها با همین صفت‌ها می‌شناسند؛ مخصوصاً آدم‌هایی که از نزدیک با داستان زندگی و فعالیت آن‌ها آشنا هستند. آدم‌هایی که می‌دانند برای ساخت یک هواپیمای خانگی در داخل کشورمان چه موانعی وجود دارد و این زن و شوهر چطور این موانع را پشت سر گذاشته‌اند؛ حالا شما هم جزو این آدم‌ها هستید. (مینا مولایی/بانو)


ادامه مطلب ...

آزیتا اکبری: شب خواستگاری، طرح ساخت هواپیمایمان را ریختیم! + عکس

رویای کودکی آزیتای ۱۰ساله مدت‌هاست که رنگ واقعیت گرفته است. آرزویی دور که نتیجه‌اش ساخت یک هواپیمای کانارد خانگی است؛ هواپیمایی که به اسم یک بانوی ایرانی مزین شده است؛ «آزیتا».
این البته پیشنهاد علی انارکی فیروز بوده؛ همسر آزیتا. مهندس هوا و فضایی که دست تقدیر خیلی آگاهانه و حساب شده او را سر راه یکی از علاقمندان خستگی ناپذیر پرواز قرار داده است. نتیجه این ازدواج هم تولد یک دختر زیبا به اسم شکیباست و هم تولد نخستین هواپیمای دونفره کانارد خانگی. هواپیمایی به اسم آزیتا؛ پس از این در فرهنگ اسامی دختران ایرانی مقابل کلمه آزیتا و در کنار معنای نامیرا و جاویدان، نام نخستین هواپیمای کانارد خانگی را هم اضافه کنید. آزیتا حالا نماد این نوع هواپیما‌ها در کشورمان است.

«ابر‌ها مثل توده‌های پنبه از کنارت می‌گذرند!»

این جمله‌ای است که پدر آزیتا ۳۰ سال پیش به زبان آورد. بعد از بازگشت از مأموریت کاری‌اش به تبریز و سفر با هواپیما. جمله‌ای که به نقطه عطف زندگی او تبدیل شد: «پدرم از سفر برگشته بود و درباره تجربه پروازش در آسمان صحبت می‌کرد.‌‌ همان موقع به پرواز علاقه پیدا کردم و تصویر پرواز در آسمان به محبوب‌ترین رویای کودکی‌ام تبدیل شد.»
آزیتا روزهای زیادی از زندگی‌اش را با این تصویر گذراند تا اینکه از دانشگاه فردوسی مشهد و در رشته شیمی فارغ التحصیل شد: «من و همسرم خیلی سنتی ازدواج کردیم. هر دو متولد سبزوار و همشهری هستیم. ایشان با توجه به‌ شناختی که از خانواده من داشتند به خواستگاری‌ام آمدند. من نمی‌خواستم سنتی ازدواج کنم کلاً با برنامه خواستگاری که خانواده برایم می‌چیدند مخالف بودم.»
اما وقتی علی انارکی به خواستگاری آزیتا رفت قضیه کمی عوض شد: «در جلسه خواستگاری وقتی فهمیدم علی هوا و فضا خوانده نظرم کمی تغییر کرد. بعد از چند جلسه گفت‌و‌گو به این نتیجه رسیدم که او با خواستگار‌های قبلی فرق دارد و یک همراه و شریک زندگی واقعی است که همه جا در کنارت است و تنهایت نمی‌گذارد.»
شاید تعجب کنید اگر بشنوید که آرزوی دوران کودکی آزیتا حتی در جلسه خواستگاری هم او را‌‌ رها نکرد: «وقتی فهمیدم علی فارغ التحصیل هوا و فضاست از او پرسیدم می‌تواند یک هواپیمای دونفره بسازد؟ او هم گفت: من پروژه فارغ التحصیلی‌ام درباره هواپیمای ۵۰ نفره بوده ساخت هواپیمای دونفره که چیزی نیست!»

 بیوگرافی علی انارکی فیروز بیوگرافی ثروتمندان ایران بیوگرافی آزیتا اکبری یزدی آموزش میلیونر شدن آموزش پولدار شدن

الوعده وفا

وعده‌ای که شب خواستگاری از دهان آقای‌ مهندس بیرون آمد، تا مدت‌ها گوشه ذهن آزیتا ماند: «سال دوم ازدواجمان بود که از همسرم پرسیدم پس کی کار ساخت هواپیمایی که قول داده بودی را شروع می‌کنی؟‌‌ همان موقع بود که همسرم فهمید چقدر سؤال من جدی بوده. خوشبختانه خودش هم علاقه و انگیزه انجام این کار را داشت و شروع کردیم به تحقیق درباره تکنیک‌های ساخت و طراحی هواپیما.»
البته علاقه شخصی آزیتا با دلایل دیگری هم همراه شد: «سوانح بی‌شمار رانندگی را همیشه می‌دیدم و می‌دانستم که در کشورهای دیگر مردم خیلی راحت از هواپیماهای شخصی استفاده می‌کنند. از ترافیک‌های طولانی جاده‌ای در شهرشان خبری نیست. بنا به این دلایل تصمیم گرفتم که با همسرم همراه شوم و کار ساخت هواپیمای شخصی را شروع کنیم.»
کاری که با توجه به تحریم ایران و دسترسی نداشتن به برخی مواد اولیه سخت و دشوار به نظر می‌رسید: «از آنجا که همسرم سازه خوانده بود می‌گفت برای طراحی به تخصص‌های دیگر هم نیاز دارم، به همین خاطر دینامیک پرواز و ایرودینامیک را هم یاد گرفت و درباره آن‌ها مطالعه کرد و بعد از دو-سه سال یک هواپیمای دونفره طراحی کرد که هواپیمایی دوباله بود. مثل طرح برادران رایت.
آن موقع بیشتر روی طرح فلز و پارچه فکر می‌کردیم؛ یعنی لوله‌های فلزی خیلی سبکی که رویش با پارچه پوشانده می‌شد اما از آنجا که من رشته‌ام شیمی بود، دیدم می‌توانیم به جای استفاده از فلز و پارچه از کامپوزیت استفاده کنیم. به خاطر همین من هم مدتی روی پلیمر و کامپوزیت کار کردم تا بدنه اصلی هواپیما را با این مواد بسازیم. اینکه می‌گویم کار ساخت هواپیما را از ۱۰- ۱۲ سال پیش شروع کردیم بیشتر زمانش به مطالعه و تحقیق برای شروع این کار گذشت.»

از هواپیمای شکیبا تا آزیتا

نخستین پرنده این زوج جوان به اسم دخترشان «شکیبا» نام گرفت: «نخستین پرنده‌ای که همسرم طراحی کرد دوباله بود. بعد از آن ما مدل یک دوم این پرنده را ساختیم یعنی با نصف ابعاد واقعی. حدوداً سال ۹۰ بود که این پرنده آماده شد. با رادیو کنترل آن را پرواز دادیم. موقع پرواز استاد دانشگاه شریف هم آنجا حضور داشتند تا این پرواز را ببیند. ایشان خیلی ما را تشویق کردند ولی پیشنهاد دادند که هواپیمای دوباله خیلی مورد استقبال قرار نمی‌گیرد؛ به همین خاطر طراحی را دوباره عوض کردیم و هواپیما را به صورت یک باله طراحی کردیم. این کار تغییر طراحی یک سال طول کشید.

بیوگرافی علی انارکی فیروز بیوگرافی ثروتمندان ایران بیوگرافی آزیتا اکبری یزدی آموزش میلیونر شدن آموزش پولدار شدن

هواپیمایی که تصمیم گرفتیم بسازیم از نوع کانارد است یعنی بال در قسمت عقب و دم در قسمت جلو قرار گرفته در حالی که در هواپیماهای مسافری بال هواپیما وسط است و دمش عقب.»
بعد از یک سال این زوج جوان کتابچه طراحی هواپیمای خانگیشان را تهیه کرده و تحویل مسئولان دانشگاه شریف دادند: «طرح جدید هم مورد تأیید قرار گرفت. این بار مدل یک چهارم طرح جدید را ساختیم، اتفاقاً نسبت به مدل قبلی پرواز بهتری داشت. بعد رفتیم سراغ اینکه هواپیمای اصلی خودمان را بسازیم. یک سال طول کشید: از ۹۲ تا ۹۳ تا کارگاهی را که برای انجام این کار لازم داشتیم تهیه کنیم. البته وجود کارگاه با توجه به ابعاد هواپیمای واقعی برای ما ضروری بود، همه آن مدل‌های یک چهارم و یک دوم قبلی را در خانه خودمان ساخته بودیم یکی از اتاق‌ها را خالی کرده بودیم و در آن کار می‌کردیم. اما پرنده جدید با ابعاد واقعی‌اش در خانه جا نمی‌شد.»
به این ترتیب آبیک قزوین شد محل تولد هواپیمای کانارد آزیتا: «فرودگاه آبیک قزوین مخصوص هواپیماهای شخصی است، در نزدیکی فرودگاه کارگاهمان را درست کردیم. استارت کارمان را هم تیر ماه ۹۳ زدیم و شروع کردیم به ساخت قطعات هواپیما در ابعاد واقعی. از آنجا که دسترسی ما به یکسری مواد اولیه محدود بود، باید از مواد، پارچه و رزین داخلی استفاده می‌کردیم و چک می‌کردیم که این مواد استانداردهای لازم را برای پرواز داشته باشند. خوشبتخانه این مواد داخلی نه تنها این استاندارد‌ها را داشتند بلکه امتیازهای بالاتری هم آوردند.»

نخستین هواپیمای خانه‌ساز ایران

با کنار رفتن مشکل مواد اولیه، آزیتا و همسرش کار ساخت هواپیما را طبق طرحی که علی انارکی کشیده بود شروع کردند: «ما اول یک بال ساختیم بعد سازه‌مان را چک کردیم؛ نخستین بال خوب بود اما آن استانداردهایی را که مد نظر همسرم بود نداشت. در یکی از تست‌ها در آخرین لحظه بال شکست. در نتیجه دوباره هزینه کردیم و حتی روش و تکنولوژی ساخت بال را عوض کردیم. این بار بال دوم را که ساختیم نه تنها از قبلی بهتر بود بلکه در حد استانداردهای جهانی بود. بعد از اینکه بال را ساختیم رفتیم دنبال ساخت بدنه و…»
این زوج مبتکر و سختکوش کتابچه طراحی هواپیمایشان را اردیبهشت ماه ۹۳ به سازمان هواپیمایی کشوری تحویل داده بودند که طی جلسه‌ای که در آبان ماه برگزار شد، درحضور اعضای کمیته هوایی از طرحشان دفاع کردند و مورد تشویق قرار گرفتند؛ به این ترتیب طرح آن‌ها به عنوان نخستین هواپیمای خانه‌ساز در ایران انتخاب شد: «تا به امروز حدود ۹۰ درصد کار ساخت هواپیما پیش رفته. بدنه بال دم و ارابه فرود جلو و عقب را آماده کرده‌ایم. فقط مانده مونتاژ نهایی آن‌ها و اینکه موتور را نصب کنیم و… نخستین پرواز را هم نماینده هواپیمای کشوری به علاوه طراح هواپیما یعنی علی خواهد داشت. بعد از ۵۰ ساعت پرواز اولیه باید منتظر تأیید نهایی باشیم.»
انتظاری که برای آن‌ها خیلی شیرین است: «این تأیید درحقیقت امضای آخر پای برگه موفقیت ماست. مخصوصاً وقتی به گذشته نگاه می‌کنیم و به هزینه‌هایی که صرف کرده‌ایم فکر می‌کنیم. البته بحث هزینه‌ها همیشه جذاب است. خیلی‌ها وقتی ما را می‌بینند در مورد هزینه‌هایی که صرف کردیم می‌پرسند و می‌گویند نترسیدید از شروع کار؟ ما هم همیشه می‌گوییم که نباید از هزینه‌ها ترسید. همیشه به همسرم می‌گویم که وقتی می‌خواهی یک کار بزرگ را شروع کنی، آن را پله پله و قدم به قدم انجام بده. به این ترتیب راحت‌تر مسیر را طی می‌کنی اما اگر از اول آن را بزرگ ببینی رسیدن به آن سخت‌تر می‌شود.»

هواپیمای خانه ساز آزیتا نخستین هدف برای این زوج جوان است؛ آن‌ها هدف‌های بزرگتری در سر دارند: «در تمام کشورهای دنیا سیستمی به نام تاکسی هوایی وجود دارد، هدف بعدی ما ساختن هواپیمای ۵ نفره است، البته برای ساخت این هواپیما باید به صورت تیمی عمل کنیم چون کار سخت و پیچیده‌ای است.»
آزیتا اکبری و علی انارکی در این راه برگ برنده‌های زیادی استفاده کرده‌اند؛ برگ برنده‌هایی که ریشه‌شان به تربیت خانوادگی آن‌ها می‌رسد: «من علاقه زیادی به ساختن وسایل مختلف و کارهای دستی داشتم. هر موقع که می‌خواستم چیزی بسازم از مادرم کمک می‌گرفتم و مادرم هیچ‌وقت نمی‌گفت که این چیزی که تو می‌خواهی بسازی درست شدنی نیست. مثلاً یک بار می‌خواستم نقاله درست کنم تا وسایل اسباب بازی‌ام را از روی تراس به داخل حیاط برسانم. مادرم همیشه همراهم بود و وسیله‌های مورد نیازم را تهیه می‌کرد. برگ برنده بعدی که همیشه کمکم کرده این است که مادرم هیچ‌وقت اجازه نمی‌داد از چیزی گله کنیم. همیشه وقتی می‌گفتیم فلان چیز بد است. می‌گفت تو برای حل این مشکل می‌خواهی چه کار بکنی. خوشبختانه پدرو مادر علی هم به او یاد داده‌اند که روی پای خودش بایستد و اعتراضی به بد بودن شرایط نکند بلکه به فکر پیدا کردن راه حل باشد. برگ برنده بعدی این است که من و همسرم هیچ‌کدام مدرک‌گرا نبودیم و بر خلاف عقیده اکثر اطرافیانمان که می‌گفتند حتماً باید ادامه تحصیل بدهید ما فکر کردیم باید کار را به صورت عملی انجام دهیم.»

یک زوج خلاق و پر انرژی

این زن و شوهر جوان را خیلی‌ها با همین صفت‌ها می‌شناسند؛ مخصوصاً آدم‌هایی که از نزدیک با داستان زندگی و فعالیت آن‌ها آشنا هستند. آدم‌هایی که می‌دانند برای ساخت یک هواپیمای خانگی در داخل کشورمان چه موانعی وجود دارد و این زن و شوهر چطور این موانع را پشت سر گذاشته‌اند؛ حالا شما هم جزو این آدم‌ها هستید. (مینا مولایی


ادامه مطلب ...

بیوگرافی آزیتا رضایی و همسرش مجتبی ظریفیان +ماجرای ازدواج

بیوگرافی آزیتا رضایی و همسرش مجتبی ظریفیان +ماجرای ازدواج

بیوگرافی و ماجرای ازدواج خاله رویا و همسرش عمو مهربان

آزیتا رضایی و سید مجتبی ظریفیان قبل از آن که زن و شوهر باشند یک زوج هنری هستند که بچه‌های ایران آنها را با نام خاله رویا و عمو مهربان می‌شناسند.

همسر مجریان همسر مجری زن همسر مجتبی ظریفیان همسر آزیتا رضایی فرزند عمو مهربان بیوگرافی مجتبی ظریفیان بیوگرافی آزیتا رضایی بارداری خاله رویا ازدواج مجریان
رضایی در رشته ادبیات فارسی تحصیل​کرده و سال‌ها سابقه کار تئاتر کودک را در کارنامه حرفه‌ای‌اش دارد.

ظریفیان نیز دامپزشکی خوانده و پس از سال‌ها کار تئاتر سال ۸۷ وارد تلویزیون شده و بازی و اجرای برنامه‌های پرمخاطبی چون «موتور امداد»، «صبح به خیر بچه‌ها» و «یه لقمه خنده» را برعهده گرفته است.

این زوج هنری همچنین اجراهای مشترکی را در برنامه‌های «آبرنگ»، «شکوفه‌های بهاری» و «رستوران کودکان» و …با یکدیگر داشته​اند آنها با همکاری هم  می‌کوشند خاطراتی خوش، در ذهن کودکان از خود برجای گذارند.

از اینکه مجتبی ظریفیان و آزیتا رضایی متولد چه سالی هستند اطلاعاتی در دسترس نیست.

گفتگو با عمو مهربان و خاله رویا
ابتدا بگویید چطور با یکدیگر آشنا شدید؟
آزیتا: سال ۸۱ قرار بود تئاتر «شهر خوب بچه‌ها» را نویسندگی و کارگردانی کنم و از مجتبی دعوت کردم در آن کار بازی کند. او هم قبول کرد. بعد کم‌کم دستیار کارگردان و شاعر کار شد و چند تئاتر با هم کار کردیم. سال ۸۷ نامزد شدیم و سال ۸۸ هم ازدواج کردیم.

همسر مجریان همسر مجری زن همسر مجتبی ظریفیان همسر آزیتا رضایی فرزند عمو مهربان بیوگرافی مجتبی ظریفیان بیوگرافی آزیتا رضایی بارداری خاله رویا ازدواج مجریان

عمو مهربان: سال ۸۰ بود که ‌در دانشگاه آزاد کرج در رشته دامپزشکی تحصیل میکردم و از آنجا‌ که خیلی شر‌و شیطون بودم، یک روز یکی از هم‌کلاسی‌هایم گفت ‌برای تئاتری در کرج بازیگر‌ میخواهند، تست میدهی؟ ‌

چون در گذشته تئاتر کار کرده‌ بودم، قبول کردم و بعد از تست ‌دادن در نمایش‌نامه‌‌ای به نام «چهارصندوق» که کاری از بهرام بیضایی بود، نقش اول را به من دادند.

حدود ۹ ماه برای آن تئاتر تمرین کردم تا این‌که قرار شد ۱۵ روز آن را اجرا کنیم. در یکی از ‌‌روزهای اجرایمان، خانم آزیتا رضایی که کارگردان تئاتر کودک بود، بین تماشاچیها حضور داشت و برای نخستین‌بار کارم را آنجا دید‌.

چند روز بعد ایشان‌ تلفن زد و به من برای بازی در یک تئاتر کودک پیشنهاد داد که قبول کردم و آشناییمان رقم خورد.
خاله رویا: دلیل حضور من برای دیدن تئاتر چهار صندوق بهرام بیضایی، این بود که در آن سال میخواستم تئاتری به نام «شهر خوب بچه‌ها» را که یک تئاتر آموزشی بود، کارگردانی کنم، به‌ همین دلیل دنبال بازیگری بودم که بتواند نقش بازیگر بچه را خوب در بیاورد.

در آن تئاتر، از کار ۲ نفر خیلی خوشم آمد که یکی از آن‌ها، آقای ظریف‌نیا بود. چند روز بعد وقتی تلفنی به ایشان پیشنهاد کار دادم، قبول کرد و این شروع آشنایی ما شد.

توسط مجتبی با طنز آشنا شدم

خاله رویا:‌ پدرم مسئول نور تالار وحدت بود و ‌اکثر‌ زمان‌هایی که به آن‌جا میرفت، من را هم که آن زمان فقط ۹ سال داشتم، با خود میبرد، به‌همین دلیل از همان ایام‌ عاشق تئاتر شدم و به هر زحمتی بود، پدرم را راضی کردم من هم تئاتر بازی کنم. ‌

البته متن‌های زیادی هم تابه‌حال نوشته‌ام که بیشترشان ‌بزرگسالانه بوده و اغلب ‌کمی تلخ هستند. ‌

در اصل قبل از آشناییام با مجتبی، نمیتوانستم کار طنز انجام دهم اما از زمانی که با مجتبی آشنا شدم و همکاریمان را شروع‌ کردیم، ورودم به دنیای طنز آغاز شد و از نوشته‌های طنز مجتبی، خیلی چیزها یاد گرفتم.

همسر مجریان همسر مجری زن همسر مجتبی ظریفیان همسر آزیتا رضایی فرزند عمو مهربان بیوگرافی مجتبی ظریفیان بیوگرافی آزیتا رضایی بارداری خاله رویا ازدواج مجریان

به دلیل همسرم این شغل را انتخاب کردم

عمو مهربان: سال ۸۱‌، سال خاصی برای من بود. واقعا سر چند راه مختلف قرار گرفته‌ بودم و تصمیم‌گیری خیلی برایم سخت بود، چون ۴‌ انتخاب مختلف داشتم؛ یکی ادامه رشته دانشگاهیام که دامپزشکی بود، دوم رفتن دنبال ورزش و رشته ورزشیام بود (چون در آن سال عضو یک تیم دسته اولی فوتبال بودم و آقای گل دانشگاه آزاد کرج‌‌)، سومین کارم در ارتباط با مزارع شترمرغ بود و در آخر هم تئاتر. ولی آشنایی من با خانم رضایی، باعث شد از فکر بقیه دربیایم و ‌این راه را برای ادامه زندگیام انتخاب کنم!

معیارتان برای ازدواج چه چیزهایی بود؟
آزیتا: درستکاری و راستگویی برایم مهم بود نه این که یک شخص بخواهد از خود تصویری دروغین بسازد.

مجتبی: این که بتوانم به او اعتماد کنم و به اصطلاح خیالم از همه نظر راحت باشد.

چه ویژگی خاصی در همسرتان دیدید که با او ازدواج کردید؟
آزیتا: یکرنگی
آزیتا رضایی (خاله رویا ) از تلخ وشیرین زندگی با همسرش می گوید
مجتبی: آزیتا صورت معصومی داشت و شخصیتی محکم. در ضمن او خیلی اجتماعی و کاربلد بود.

همسرتان چقدر در پیشرفت شما موثر بوده؟
آزیتا: زیاد. گاهی می‌شود که دوست ندارم کاری را بپذیرم، اما مجتبی اصرار می‌کند و کمکم می‌کند بعد می‌بینم چه خوب شد که قبول کردم.

مجتبی: خیلی. من تئاتر، فوتبال و درس خواندن را دوست داشتم. همسرم باعث شد تصمیم نهایی را بگیرم و تئاتر را انتخاب کنم و داشته‌هایش را بی‌منت در اختیار من گذاشت.

در کارها چقدر با هم مشورت می‌کنید؟
آزیتا: زیاد مشورت می‌کنم، اما تصمیم نهایی را خودم می‌گیرم.

مجتبی: چون همکار هستیم، باید مشورت کنیم. ما مکمل هم هستیم ولی حق رای خود را داریم.

دست پخت‌تان چطور است؟
آزیتا: به نظرم بد نیست. (با خنده)‌

غذای مورد علاقه شما چیست؟
آزیتا: غذاهای گیاهی و البته هر غذایی که با بادمجان درست شده باشد.

مجتبی: گراتنی که آزیتا درست کند، خورش بادمجان مامانم و لازانیای خاله مریم را دوست دارم.

همسر مجریان همسر مجری زن همسر مجتبی ظریفیان همسر آزیتا رضایی فرزند عمو مهربان بیوگرافی مجتبی ظریفیان بیوگرافی آزیتا رضایی بارداری خاله رویا ازدواج مجریان

چقدر با هم روراست هستید؟
آزیتا: صد درصد. تا به حال سعی کرده‌ایم حتی یک بار هم به یکدیگر دروغ نگوییم.

مجتبی: بالای نود درصد. ما همه چی‌مان رو است. چیز قایمکی نداریم.

چقدر به گذشت و فداکاری در زندگی اعتقاد دارید؟
آزیتا: بدون گذشت که اصلا زندگی امکان‌پذیر نیست. خوب است در قبال اشتباهات همسرمان از جمله طلایی «اشکالی نداره» استفاده کنیم.

مجتبی: به نظر من گذشت کلید خوشبختی است. آدم هر قدر گذشت کند، همان اندازه گذشت می‌بیند، بسیاری مسائل را که ما بزرگ می‌کنیم، با گذشت حل شدنی است.

اولین هدیه‌ای که از همسرتان گرفتید، چه بود؟
آزیتا: یک سرویس ظرف صنایع دستی با نقاشی روی شیشه.

مجتبی: کتاب شازده کوچولو

همسر مجریان همسر مجری زن همسر مجتبی ظریفیان همسر آزیتا رضایی فرزند عمو مهربان بیوگرافی مجتبی ظریفیان بیوگرافی آزیتا رضایی بارداری خاله رویا ازدواج مجریان

آخرین باری که همسرتان را غافلگیر کردید، کی بود؟
آزیتا: روز تولدش بود.پانزده اسفند سال گذشته.

مجتبی: روز تولدش بود. با همکاری مادر و خواهر و دوستش مونیکا برایش جشن گرفتیم.

اهل قهر کردن هستید؟
آزیتا: نه. توانش را ندار​م چون کار سختی است، اما گاهی سرسنگین می‌شوم.

مجتبی: نه به خدا. نمی‌توانم با آزیتا قهر کنم.
فکر می‌کنید چه عواملی باعث موفقیت در زندگی مشترک می‌شود؟
آزیتا: زن‌ها و مردها اصلا شبیه هم نیستند و دو دنیای کاملا متفاوت دارند، حالا قرار است بیایند و در کنار هم زندگی کنند و اگر قلق یکدیگر دست‌شان بیاید خوب زندگی می‌کنند. شناخت کلیدهای ورودی مانند احساسات طرف مقابل، خانواده‌اش، رفتار سنجیده داشتن، بخشنده بودن و درس گرفتن از اشتباهات گذشته عوامل مهمی است.

مجتبی: به نظر من درک متقابل، حمایت خانواده‌ها و کینه‌ای نبودن.

بهترین تفریح شما چیست؟
آزیتا: منچ بازی‌کردن.

مجتبی: با پسرخاله‌هایم پلی‌استیشن و فوتبال بازی کنم.

ارزشمندترین چیزی که در زندگی دارید، چیست؟
آزیتا: همدیگر رو.

مجتبی: خانواده‌ام، خواهرانم و خواهر خانمم.

چه آرزویی برای همسرتان دارید؟
آزیتا: شاد بودن.

مجتبی: بتوانیم در کنار هم برای بچه‌ها برنامه‌های خوبی بسازیم که لایق چشم‌های معصوم‌شان باشد.

با مشکلات زندگی چطور کنار می‌آیید؟
آزیتا: کار سختی است، اما با فکر و درایت مشکلات را پشت سر می‌گذاریم.

مجتبی: الان مشکلات اقتصادی بیشتر شده و این مختص یک قشر خاص نیست مال همه مان است، شاید بهتر باشد صبوری کنیم و کمتر سختگیری کنیم تا راحت تر بگذرد.

رابطه‌تان با کارهای خانه چطور است؟
آزیتا: اصلا خوب نیست. کار خانه را دوست ندارم، اما انجام می‌دهم. دلم می‌خواهد کسی باشد که کمکم کند. به نظر من خانه‌داری یک شغل است، اما شغل من نیست. در ضمن از اتوکردن لباس خیلی بدم می‌آید.

مجتبی: فاجعه است. البته گاهی خانه را جارو می‌کنم.

کدام یک از شما بیشتر اهل پول خرج کردن است؟
آزیتا: در امور مربوط به خانه من بیشتر خرج می‌کنم چون درایت اقتصادی بیشتری دارم. مجتبی بیشتر ولخرجی می‌کند از بس که مهربان است عاشق این است که ببیند کی چی دوست دارد و برود برایش بخرد خیلی هم هله و هوله می‌خرد.

مجتبی: فکر می‌کنم پنجاه ـ پنجاه خرج می‌کنیم. البته خانم‌ها بهتر مدیریت اقتصادی بلدند. من زیاد حساب جیبم را ندارم.

اوقات فراغت را چه می‌کنید؟
آزیتا: اوقات فراغتی به آن صورت نداریم. اگر وقتی باشد با خانواده‌هایمان می‌گذرانیم، تئاتر می‌رویم. من عاشق خواهرزاده‌ام هستم و بیشتر با او بازی
می‌کنم.

مجتبی: من عضو تیم فوتبال هنرمندان هستم. با بچه‌ها به نفع خیریه بازی برگزار می‌کنیم. چندی پیش برای کمک به زلزله‌زدگان آذربایجان بازی کردیم.

چه پستی دارید؟
مجتبی: فوروارد و هافبک وسط.

اهل مطالعه هستید؟
آزیتا: مطالعه را خیلی دوست دارم. بیشتر در زمینه شعر و ادبیات و روان‌شناسی کودک مطالعه دارم.

مجتبی: مطالعه تخصصی کم دارم، اما به شعر طنز و کتاب کودک علاقه‌مندم.

بزرگ‌ترین آرزوی شما چیست؟
آزیتا: رسیدن به یقین و فرزانگی. دوست دارم به مرتبه‌ای برسم که با خودم، خدا و جهان پیرامونم در صلح و آشتی کامل باشم.

مجتبی: همیشه شاد و سالم زندگی کنم.

همسر مجریان همسر مجری زن همسر مجتبی ظریفیان همسر آزیتا رضایی فرزند عمو مهربان بیوگرافی مجتبی ظریفیان بیوگرافی آزیتا رضایی بارداری خاله رویا ازدواج مجریان

فعلا با بچه‌های فامیل سرمان گرم است!

خاله رویا: نمیدانم چرا، اما تعلق‌خاطر زیادی به کل کودکان جهان هستی دارم. هر کسی کودک را به‌گونه‌ای تعریف کرده اما به‌نظر من که بچه‌ها پایه هر چیزی در جهان هستند. ‌خود من یک خواهرزاده کوچک دارم که وقتی پیشم میآید، با تمام وجود با هم بازی میکنیم. بچه‌های امروز خیلی متفاوت‌اند و واقعا باید برایشان انرژی بگذاری تا قانع ‌شو‌ند، وگرنه دست از چراگفتن برنمیدارند!

البته من و مجتبی هنوز تصمیم نداریم بچه‌دار شویم، چراکه با این ‌محیط‌زیست آلوده، به‌نظر‌م‌ فعلا بچه‌دار شدن، شاید آنچنان کار درستی ‌نباشد، به همین خاطر و با وجود علاقه‌ شدیدی که به بچه‌ها داریم، سعی میکنیم سرمان را با بچه‌های فامیل گرم کنیم! به‌نظرم ‌لزوما، این قانون نیست که همه زوج‌ها خیلی زود ‌بچه‌دار شوند چون همه بچه‌های دنیا، بچه‌های ما هستند.

یک جمله یادگاری به ما بدهید.
آزیتا: زندگی بدون شادی ارزشی ندارد. شاد باش و شادی‌ها را تقسیم کن.

مجتبی: شاد بودن هنر است/ شاد کردن هنری والاتر/ لیک هرگز مپسندم به خویش/ که چو یک شکلک بی‌جان شب و روز/ بی‌خبر از همه خندان باشم / بی‌غمی عیب بزرگی ست که دور از ما باد.

 

 

ازدواج مجریان بارداری خاله رویا بیوگرافی آزیتا رضایی بیوگرافی مجتبی ظریفیان فرزند عمو مهربان همسر آزیتا رضایی همسر مجتبی ظریفیان همسر مجری زن همسر مجریان


ادامه مطلب ...