مجله مطالب خواندنی

سبک زندگی، روانشناسی، سلامت،فناوری و ....

مجله مطالب خواندنی

سبک زندگی، روانشناسی، سلامت،فناوری و ....

همسر مرزبان ربوده شده: جمشید بر می‌گردد

جام جم سرا:

آنها این روزها چشم به اخبار انتظار می‌کشند تا گم شده‌شان را پیدا کنند. این گزارشی است از لحظه به لحظه این انتظار؛ انتظاری که هر یک از ما اگر یک پای ماجرا بودیم شاید دیگر توانی برایمان نمی‌ماند؛ اما خانواده دانایی‌فر و همسرش با امید‌شان این روزهای سخت را سپری می‌کنند به امید دیدار!

در کنج اتاق زانوی غم بغل گرفته. نوزاداش را در آغوش می‌گیرد و اشک می‌ریزد. 40روزی می‌شود که مادر شده. اما پدر این نوزاد سرنوشت نامعلومی دارد. او هنوز فرزندش را ندیده و او را در آغوش نگرفته است. مادر باید خوشحال باشد اما صدایش می‌لرزد. بغض دارد. چشمانش از بس اشک ریخته سرخ شده. در نگاهش آنقدر غم دیده می‌شود که انگار در تمام طول عمرش لبخند نزده. خیلی کم صحبت می‌کند. تمام سؤالاتی که مربوط به‌خودش می‌شود را خیلی کوتاه جواب می‌دهد. اما همین که نام «جمشید‌دانایی فر» به میان می‌آید گره صورتش باز می‌شود. مثل این می‌ماند که شوهرش را بهتر از خودش بشناسد. او می‌گوید آن روز حادثه قبل از اینکه کسی از ماجرا باخبر شود، نخستین کسی بوده که حس کرده که اتفاق بدی برای همسرش رخ داده است. « الهام نظام‌دوست»، همسر جمشید در کنار پدر و مادرش روزهای سختی را سپری می‌کند. او در شهر زاهدان است و حدودا 200کیلومتر از خانه‌ای که با جمشید ساختند، فاصله دارد. ساعت 4بعد از ظهر به منزل پدری خانم نظام‌دوست می‌رسیم. فضای سنگینی است. پدر الهام می‌گوید: «خبرنگارها که هر چه دلشان می‌خواهد می‌نویسند. چرا شما مثل همکارانتان عمل نکردید و این همه راه آمدید؟ شما هم مثل بقیه یه چیزی برای خودتان می‌نوشتید دیگر.» پدر الهام را باید درک کرد. او چندوقتی است درست جلوی چشمانش می‌بیندکه دخترش، درحالی‌که جگر گوشه‌اش را در آغوش گرفته، دارد مثل شمع آب می‌شود. از دیدن این صحنه دل هر انسانی به درد می‌آید چه برسد به پدر و مادر. الهام خیلی کم حرف می‌زند. چند دقیقه‌ای می‌گذرد و فضا کمی آرام‌تر می‌شود .

من حس کردم

الهام می‌گوید همسرش در قرارگاه همیشه از ساعت 4:30بعد‌از ظهر تا ساعت 7صبح به سنگر کمین می‌رفت. «همیشه جمشید قبل از اینکه به کمین برود با من تماس می‌گرفت و هر وقت پست‌اش در کمین تمام می‌شد و به قرارگاه بازمی‌گشت با من تماس می‌گرفت. می‌دانست که هر وقت به کمین می‌رود نگرانش می‌شوم به همین‌خاطر اینگونه با هم در تماس بودیم.» روز 17بهمن‌ماه 1392جمشید ساعت 4بعدازظهر به الهام زنگ زد و او را مثل همیشه در جریان به کمین رفتنش قرار داد. الهام و جمشید حتی فکرش را نمی‌کردند که این آخرین باری است که با هم صحبت می‌کنند. الهام در مورد این مکالمه تلفنی می‌گوید: "آخرین روزها بود. دیگری چیزی نمانده بود که پسرمان به دنیا بیاید. جمشید خیلی دلش می‌خواست وقتی پسرش به دنیا می‌آید در کنارمان باشد. اما مرخصی نداشت و باید می‌رفت. آخرین باری که تماس گرفت نگران من و فرزندمان بود و مرتب می‌گفت برای هر دویتان دعا می‌کنم. می‌گفت به برادرم مهدی سپردم وقتی در بیمارستان هستید مدام با من تماس بگیرد تا اینطور از پشت خط تلفن لحظه به لحظه در کنار شما باشم."

اما آن روز نحس، طبق روال هر روز جمشید باید روز 18بهمن‌ماه ساعت 7صبح وقتی از کمین می‌آمد با الهام تماس می‌گرفت. الهام هم منتظر تماس‌اش بود. اما آن روز خبری از تماس جمشید نشد؛ «از ساعت 7صبح چشم‌هایم به گوشی تلفن بود. ساعت از 7هم گذشت. اما خبری نشد. هر چه می‌گذشت دلشوره‌ام بیشتر می‌شد. ظهر شد، آفتاب غروب کرد و شب شد و خبری از جمشید نشد. آن شب خبر‌هایی در مورد گروگانگیری مرزبانان به گوش پدرم و عموی جمشید رسیده بود. اما نمی‌دانستند که آیا جمشید بین آنها بوده یا نه. ساعت 7شب بود که پدرم از من پرسید از جمشید خبر داری؟ با این سؤال ته دلم خالی شد. دیگر مطمئن شده بودم که اتفاقی برای جمشید افتاده آن موقع باردار بودم و پدر رعایت حال مرا می‌کرد. اما وقتی عموی همسرم ساعت 8:30دقیقه همان شب با پدرم تماس گرفت از موضوع گروگانگیری باخبر شدم دیگر متوجه شدم که نگرانی‌ام بی‌مورد نبوده.»الهام ادامه می‌دهد: «از آن به بعد بیمار شدم و درگوشه خانه پدرم از خدا خواستم که جمشید بازگردد. خبرها را از طریق پدرم پیگیری می‌کردم. قرار بود گروهک تروریستی گروگان‌ها را قبل از سال تحویل، آزاد کند. این خبر نور امیدی برایم بود. با شنیدن این خبر روحیه‌ام بهتر شد. فرزندم 15اسفند‌ماه به دنیا آمد و چشم انتظار بودم که سال تحویل هر‌سه‌مان سر یک سفره بنشینیم. عیدآمد اما جمشید نیامد. سوم فروردین‌ماه که خبر شهادت شوهرم را تصدیق کردند... پدر الهام که طاقت دیدن اشک‌های دخترش را ندارد می‌گوید:دیگر بس نیست. گفت‌وگویتان تمام نشده؟

او زنده است؛ به‌خاطر رضا

دقایقی بعد الهام آرام‌تر می‌شود و از آرزوهای یک پدر برای فرزندش می‌گوید: «جمشید ارادت خاصی به امام رضا(ع) داشت. از همان موقعی که فهمید فرزندش پسر است با شور و هیجان خاصی گفت نامش را رضا می‌گذاریم. برق شوق در چشمانش موج می‌زد. می‌گفت به خیاط می‌سپارم برای پسرم یک لباس مرزبانی کوچولو بدوزد، درست مثل لباس پدرش. او واقعا به شغل‌اش علاقه‌مند بود. هر وقت که به خانه باز می‌گشت از رنگ و روی زرد و چهره خسته‌اش می‌فهمیدیم که کار سخت و دشواری دارد. اما او هیچ وقت از کارش حرف نمی‌زد. گلایه‌ای نمی‌کرد، تنها چند ساعت استراحت می‌کرد و بعد به شوخی می‌گفت این روزها تا می‌توانم باید فرصت‌ها را از دست ندهم و استراحت کنم چراکه وقتی کوچولوی مان متولد شد دیگر نمی‌گذارد خواب به چشمم بیاید. بیشتر وقت‌ها هم می‌گفت:«الهام به‌نظرت من پدر خوبی برای رضا می‌شوم یانه؟ بعد من سر به سرش می‌گذاشتم می‌گفتم معلومه که نه، پسرمان فقط مادر خوبی دارد.» حالا جمشید امسال روز زن در کنار همسرش نخواهد بود: «جمشید هر جا که هست من حال او را درک می‌کنم. می‌دانم که دارد برای دیدن رضا لحظه‌شماری می‌کند. جمشید زنده است به‌خاطر رضا. تا زمانی که سند محکمی برای شهادت‌اش ارائه نشود همچنان امید به بازگشت همسرم دارم.» الهام نام نوزادش را «امید رضا» گذاشته به امید اینکه روزی همسرش به آغوش گرم خانواده باز گردد.

در آغوش مادر

مادر الهام در تمام این روزها در کنارش بوده و همچنان هم غمخوار دخترش است. در شب زنده‌داری‌های دخترش پا به پایش بیدار می‌ماند و با دلجویی‌ها به او امیدواری می‌دهد .

مادر الهام می‌گوید: جگر‌گوشه‌ام جلوی چشمانم دارد از دست می‌رود. 2‌ماه است که خواب و خوراک ندارد. در کنارش می‌نشینم و باهم قرآن می‌خوانیم. به دخترم می‌گویم این یک امتحان الهی است. صبور و بردبار باش. زنان کمی نیستند که در این سرزمین به‌خاطر حراست ازاین خاک، عزیزانشان را فدا کردند. واقعه کربلا را برایش بازگو می‌کنم. اینکه حضرت زینب(س) چه مصیبت‌هایی را تحمل کرد. برایش از شهدای 8سال دفاع‌مقدس می‌گویم؛ از آنهایی که هنوز مفقودالاثر هستند و سال‌هاست خانواده‌شان چشم انتظار آنهایند و این انتظار هنوز هم ادامه دارد. از ملالت‌هایی می‌گویم که پیامبران و امامانمان در راه خدا کشیدند. دختر من هم باید بردباری کند. ان‌شاء‌الله که همسرش باز ‌گردد. همه امیدواریم که جمشید بیاید و این روزهای سخت به پایان برسد .

پیرمردی با قامت نیمه خمیده وارد اتاق می‌شود. همه به احترام پدر جمشید بلند می‌شوند. می‌گویند از زمانی که ماجرای ربوده شدن پسرش را شنیده در شوک فرو رفته است. دستانش می‌لرزد، لبانش خشکیده و دیگر کمرش راست نمی‌شود. نایی در چهره‌اش ندارد پیرمرد. مات و مبهوت غم و اندوه پدر جمشید هستیم که آقا محمود، عموی جمشیدمی‌گوید: با غصه‌های برادر نگرانم چه کنم؟ برادرم از زمانی‌که این خبر را شنیده خواب و خوراک ندارد. با کسی حرف نمی‌زند؛ تنها مونسش شده این تسبیح. از صبح تا شب دستانش را پشت سر گره می‌کند، تسبیح می‌اندازد. خدا شاهد است اگر آب به‌دستش ندهیم آب هم نمی‌خورد. پدر جمشید نگاهی به در و دیوار خانه پسرش می‌اندازد و می‌نشیند. قطره‌های اشک از گونه‌هایش سرازیر می‌شود. عمو می‌گوید: نه اینکه خیال کنید چون جمشید اینجا نیست این حرف را می‌زنم نه. واقعیت این است که ارتباط عاطفی نزدیکی بین این پدر و پسر بود، خیلی همدیگر را دوست داشتند. همین آخری‌ها که جمشید آمده بود مرخصی، پدرش تنها یک کلام به او گفت چقدر دلم هوای امام غریب رضا(ع) را کرده، جمشید فورا گفت؛ بابا خودم نوکر تو و امام غریبم هستم.‌ به پابوس امام‌رضا(ع) برویم. آنها به مشهد رفتند و بعد که جمشید آمد ساکش را برداشت و رفت «جکیگور» و دیگر برنگشت.

کم کم دیگر بستگان جمشید هم وارد اتاق شدند. برادر، دایی و دامادشان. مهدی متولد سال 60است. او پسر ارشد خانواده است و 6سالی از جمشید بزرگتر. فضای غم انگیزی حاکم است. هیچ کدام‌شان دل و دماغ حرف‌زدن ندارند. سکوت و در فکر فرو رفتن را ترجیح می‌دهند. از هر کدام‌شان سؤالی می‌پرسیم با جملات کوتاه پاسخ می‌دهند و بعد غرق در عالم خودشان می‌شوند. مهدی سرش به گوشی همراه‌اش گرم است و بقیه هم هر کدام به گوشه‌ای خیره شده‌اند. سکوت غمبار اتاق با نخستین سؤال شکسته می‌شود .

چطور از ماجرا باخبر شدید؟

عموی جمشید در پاسخ به این سؤال می‌گوید: 18بهمن‌ماه بود ساعت 8:30شب. یکی از دوستان با من تماس گرفت و گفت که شنیده چند مرزبان در مرز جکیگور ربوده شده‌اند. دوستم می‌دانست جمشید ما هم آنجاست. آن موقع هنوز خبری از رسانه‌ها منتشر نشده بود. با پدرزن جمشید تماس گرفتم تا احوال جمشید را از همسرش بگیرم. آخر همسرش برای وضع حمل به خانه پدرش در زاهدان رفته بود. سعی کردم در لفافه صحبت کنم اما پدرزن جمشید که دایی‌اش هم می‌شود با نگرانی به من گفت نیازی به پنهان‌کاری نیست چراکه او هم از بچه‌های محلی خبر گروگانگیری راشنیده. برای همین من و آقای نظام دوست(پدرزن جمشید) این موضوع را از اعضای خانواده مخفی کردیم. تا اینجای کار هر‌دویمان دعا می‌کردیم خبر کذب باشد تا اینکه عکس مرزبانان ربوده شده در سایت‌های خبری منتشر شد .

چه حالی داشتید؟

ای آقا فقط خدا می‌داند که در آن لحظه چه بر سر‌مان آمد. دنیا جلوی چشمانم تیره و تار شد. انگار آسمان بر سرم خراب شده بود. مانده بودم چگونه به برادر پیرم، خواهر و برادر جمشید و همسرش بگویم که چه بلایی به سرمان آمده .

خانواده کی مطلع شدند؟

خیلی زود. خواهر جمشید عکس‌ها را در اینترنت دیده بود، بعد همه اعضای خانواده فهمیدند. بلوا شد. شیون شد.

شبی که سحر نمی‌شد

همان شب یعنی 18بهمن ماه، بعد از تماشای عکس و اطمینان از اسارت جمشید همه فامیل در خانه پدر جمشید جمع می‌شوند. آنها اهل این استان هستند. مرز نشین‌اند. کم از دست تروریست‌های مرزی نکشیده‌اند. از جنایت‌هایشان باخبرند. حالا باخبر شده‌اند که جگر گوشه‌شان دربند از خدا بی‌خبران اسیر شده. عموی جمشید می‌گوید: «اخلاق و مرام این خدانشناس‌ها را خوب می‌شناسیم. فقط خدا به جمشید و خانواده نگرانش رحم کند وگرنه...»آن شب بستگان جمشید تا سحر بی‌قراری می‌کنند. به سرگذشت گروگان‌های قبلی فکر می‌کنند و دعا می‌کنند جمشیدشان به این سرنوشت دچار نشود .

سخت‌تر از انتظار

حرف‌های عمو که تمام می‌شود، دوباره همه سکوت می‌کنند تا اینکه مهدی شروع می‌کند به حرف زدن. او هر لحظه دارد سایت‌ها و خبرگزاری‌ها را چک می‌کند. گوشی موبایلش را روبه‌رویمان می‌گیرد و می‌گوید: بیاید باز هم خبر‌های بد. آخر چرا کسی به فکر ما نیست، چرا اینقدر با احساسات ما بازی می‌کنند. برادر من زنده است. اگر او را کشته‌اند کو مدرکش؟ کو پیکرش؟ عموی جمشید می‌گوید: شاید خودشان نمی‌دانند با انتشار این خبر‌ها چه ضربه روحی‌ای به خانواده‌ها وارد می‌کنند. جنگ روانی به پا کرده‌اند. یک وقت می‌گویند جمشید شهید شده بعد می‌نویسند اسیر است و زنده. ما امسال عید نداشتیم. همینطوری هم در دلمان غوغا به پا بود. روز سوم فروردین‌ماه پای تلویزیون نشسته بودیم که در شبکه‌های تلویزیونی خبر شهادت جمشید زیرنویس شد. با منابع خبری تماس گرفتیم که بر حسب چه مدرکی این خبر انتشار یافته؟ اما هیچ مدرک محکم و قابل‌قبولی از اینکه جمشید به شهادت رسیده ارائه ندادند و فقط گفتند منابع خبری صحت این اتفاق را گزارش داده‌اند؛ همین.

از جمشید برایمان بگویید؟

با پرسیدن این سؤال همه از دلسوزی و مهربانی او می‌گویند. اینکه همیشه خودش را وقف خانواده می‌کرده. مهدی می‌گوید: چند ماهی است که مشغول ساختن خانه هستم. جمشید هر وقت از مرخصی می‌آمد از گرد راه نرسیده، مستقیم می‌آمد سرساختمان و مثل یک کارگر دست به‌کار می‌شد. با اینکه خستگی از رنگ زرد چهره‌اش پیدا بود حریفش نمی‌شدم که او را راضی کنم تا برود استراحت کند. می‌گفت تا این خانه ساخته نشود و برادرم را زیر سقف خانه خودش نبینم دلم آرام نمی‌گیرد. بعد با بغض ادامه می‌دهد: حالا خانه‌ام ساخته شده. جمشید کجایی که مرا زیر سقف خانه خودم ببینی؟ زهرا و معصومه-خواهرهای جمشید- می‌گویند: خیلی دلسوز ما بود مخصوصا از زمانی که مادر را از دست دادیم. همیشه غمخوارمان بود. آنقدر به ما لطف داشت که بعد از ازدواج دلش نمی‌آمد ما را تنها بگذارد به همین‌خاطر همین جا در کنار ما ساکن شد.» کاری نمی‌شود کرد. خانواده غمگین را با غم‌شان باید تنها گذاشت. آنها این روزها تک تک جملاتشان با یاد جمشید است. همه خاطراتشان و همه روزهایشان. بغض همراه و همنشین همیشگی‌شان شده. اما می‌گویند ته همه این سختی‌ها هنوز امید دارند دوباره برادر، پسر یا برادرزاده‌شان را در آغوش بگیرند.

منتظر کادوی جمشید هستم

هرسال روز مادر که می‌رسید این جمشید بود که همه خانواده را دور هم جمع می‌کرد. می‌گفت خوب نیست که هر کس تنها برای خودش راه بیفتد و برود به دیدار مادر. بگذارید همگی باهم به دیدار مادرمان برویم تا اینطور دلش آرام بگیرد و ببیند که بچه‌هایش همه با همند. می‌گفت پدر و مادر‌ها از دیدن بچه‌هایشان در کنار هم خوشحال می‌شوند.» خواهر بزرگ جمشید با گفتن این حرف‌ها دستی به عکس جمشید و مادرش می‌کشد؛ عکسی که مادر و فرزند در حرم امام رضا(ع)و در کنار هم انداخته‌اند. خواهر نگران و ناراحت بعد از این حرف‌ها، غرق سکوت می‌شود .

حال جمشید روز مادر چگونه بود؟

خوب و خوشحال. یک‌جا بند نمی‌شد. مرتب سعی می‌کرد با برنامه‌ریزی‌اش مادر را غافلگیر کند. یک سال می‌آمد غذا می‌پخت تا مبادا مادر دست به سیاه و سفید بزند. یک سال دیگر هم با کادویش او را غافلگیر می‌کرد .

چه کادویی به مادرتان هدیه می‌داد؟

همیشه توجه می‌کرد که مادر چه چیزی کم و کسر دارد. همان را برایش می‌خرید و کادو می‌کرد. گاهی لباس، اکثرا هم سکه طلا .

سه سال است که مادر دیگر در کنارتان نیست. در این سال‌ها در نبود مادرتان، روز مادر را چگونه سپری کردید؟

برنامه‌مان مثل هر سال بود. جمشید باز همه را جمع می‌کرد و می‌رفتیم سر مزار مادرمان. گل نثار خاکش می‌کردیم. جمشید کادو هم می‌آورد .

کادو!؟

بله، او در این چند سال و در نبود مادر باز روز مادر کادو می‌خرید. اما کادویش را به من و 2 خواهر دیگرم هدیه می‌کرد. می‌گفت مادرم از من انتظار دارد، باید هوای دخترهایش را داشته باشم .

این روزها ولادت حضرت فاطمه زهرا(س) و روز زن . مادر است، برنامه‌ای دارید؟

بی جمشید؟ (بعد مثل کسانی که از گفته‌شان پشیمان شده‌اند، حرفش را برمی‌گرداند) خب، معلوم است دیگر. جمشید روز مادر می‌آید، خودش دوباره برنامه‌ریزی می‌کند و برایمان کادو می‌خرد. ما منتظرش هستیم(همشهری/محمد صادق خسروی علیا)


ادامه مطلب ...

همسر مرزبان ربوده شده: امید چراغ خانه من است

جام جم سرا:
جمشید دانایی فر در روز 17 بهمن‌‌ماه 92 همراه با چهار سرباز دیگر در مرز جکیگور منطقه سرباز سیستان و بلوچستان به گروگان گروهی درآمد که خود نیز از ساکنان همین منطقه هستند. حالا 4 سرباز به خانه بازگشتند اما جمشید با سرنوشتی نامعلوم در دست گروهی است که با ادعای حمایت از مردم منطقه یکی از همان مردم را وسیله‌ای کرده‌اند برای انتقامجویی‌ها، کینه ورزی‌ها و شعله ورتر کردن آتش دشمنی‌ها. با همسر او درباره وضع زندگی پس از دو ماه و نیم انتظار سخت و گفته های سخنگوی جیش العدل درباره همسرش، صحبت کردم. چندان رغبت و رمقی برای گفت وگو ندارد و این را می‌توان به راحتی از همان لحظه اول که صدایش از آنسوی خط تلفن به گوش می‌رسد تشخیص داد. خودش هم این را می‌گوید و تأکید می‌کند که گفت‌وگو طولانی نباشد و با همان صدای گرفته پاسخ سؤال‌ها را می‌دهد.

*در صحبتی که چند وقت پیش کرده بودید گفتید امیدوار هستید که همسرتان به خانه برگردد. با توجه به مدت طولانی که از این ماجرا گذشته امید تان را هنوز دارید یا این‌که تسلیم ناامیدی شده اید؟

امید و توکلم به خداست و ایمان قلبی که دارم به من می‌گوید همسرم زنده است و صحیح و سالم به خانه باز می‌گردد. حالا هم چشم امیدم را به تلاش مسئولان و نهادهای اجتماعی دوخته‌ام تا کمک کنند که من و فرزندم از این بلاتکلیفی درآییم.

*شما درخواست‌هایی داشتید از مجامع بین‌المللی. کمی توضیح دهید که این درخواست‌ها را به چه شکلی مطرح کردید و انتظار چه کمک‌هایی دارید؟

انتظار دارم مسئولان ماجرا را پیگیری کنند و تمام تلاششان را انجام دهند تا سرنوشت همسرم مشخص شود. فرزند من در غیاب پدرش به دنیا آمد و هر دو انتظار پدرش را می‌کشیم. من نامه‌ای به شکل مکتوب ننوشته‌ام اما این درخواست‌ها را به صورت شفاهی اعلام کرده‌ام و یک بار دیگر هم اینجا درخواستم را مطرح می‌کنم. تقاضا دارم که هر چه سریعتر نسبت به روشن شدن وضع همسرم اقدام شود.

* تاکنون هیچ صحبتی از سوی شخصی مطمئن با شما انجام نشده که شما را از این بلاتکلیفی در آورد و نسبت به قطعیت سرنوشت جمشید مطمئنتان کند؟

هیچ صحبتی.

*آیا سخنان سخنگوی جیش العدل در گفت‌وگو با یک روزنامه‌نگار مستقل را خوانده اید؟

نه بی‌اطلاعم.

*این سخنگو در جایی از سخنانش ادعا کرده که یکی از دلایل تفاوتی که میان همسر شما و چهار سرباز دیگر قائل شدند این است که در طول یکسال گذشته افراد زیادی در درگیری‌های این مرز کشته شده‌اند و جمشید را به این دلیل مجرم تشخیص داده‌اند. جمشید چه مدت در این مرز مشغول به خدمت شده بود؟

4 روز، جمشید فقط 4 روز بود که به این مرز رفته بود و پیش از آن آموزش مرزبانی می‌دید و در جایی مشغول به خدمت نبود.

*یکی دیگر از مسائل مطرح شده از سوی سخنگو این است که جمشید حقوق بالایی دریافت می‌کرده؛ با در نظر گرفتن این موضوع که دریافت حقوق بالا نمی‌تواند دلیل برای مجازات یک انسان باشد اما این سؤال را از شما دارم که آیا جمشید چنین حقوقی دریافت می‌کرده؟

خیر، نمی‌دانم منظور از حقوق بالا چیست، اما حقوق جمشید به یک میلیون تومان هم نمی‌رسید.

*برای امیدرضا شناسنامه‌ای تهیه کرده‌اید؟

شناسنامه امید را گرفتم چون اگر این کار را نمی‌کردم جریمه می‌شدم و مسأله به دادگاه می‌کشید و دردسر زیادی داشت. اما خیلی دوست داشتم که پدرش بیاید و با هم برایش شناسنامه‌ بگیریم. اگر این امکان بود دست نگه می‌داشتم و تا بازگشت همسرم شناسنامه نمی‌گرفتم.

*خانواده، اطرافیان و آشنایان وقتی انتظار و امید شما را می‌بینند چگونه برخورد می‌کنند؟ با دیدن این امیدواری‌ها و واکنش‌های شما، همراهی تان می‌کنند یا این کار را بیهوده می‌دانند؟

هم تشویق می‌کنند و هم به امیدواری من امیدوارتر می‌شوند.

*خبرهای ضد و نقیضی دائم منتشر می‌شود، مثلاً این‌که گفته شد قرار است پیکر همسرتان همراه با چهار سرباز به ایران بیاید اما بعد اینطور نشد، بعد هم گفته شد که دانایی فر شاید زنده باشد و بار دیگر صحت آن رد شد و... وقتی شما در جریان این اخبار متفاوت قرار می‌گیرید چه تأثیری روی شما می‌گذارد؟

این اخبار بی‌تأثیر نیست و به هر حال اثر خودش را می‌گذارد، اما بیشتر سعی می‌کنم امیدم به خدا باشد و تا قطعی نشدن سرنوشت همسرم، امیدم را حفظ کنم.

*از فعالیت‌های مردمی در فضاهای مجازی خبردار می‌شوید؟ تا چه اندازه در جریان همدلی‌های مردم هستید؟

از مردم واقعاً ممنونم که با من و فرزندم و خانواده‌ام همراه هستند و ما را فراموش نکرده‌اند. از آن‌ها می‌خواهم هنوز هم من و کودکم را فراموش نکنند و حمایت‌های معنویشان را از ما دریغ نکنند. ممنونم از همدردی‌های آن‌ها.

*برای 4 سرباز دیگری که به خانه بازگشتند پیامی دارید؟

آزادی 4 سرباز دیگر را به خانواده هایشان تبریک می‌گویم و واقعاً از این بابت خوشحال شدم. آن 4 سرباز در استان ما مهمان بودند و خدا را شکر می‌کنم که مهمان‌ها سالم به خانه برگشتند. خانواده‌های آن‌ها که درد من را می‌فهمند، می‌خواهم برای من و کودکم دعا کنند.

*این مدت طولانی بیشتر با کابوس گذشته یا امیدواری تان باعث شده بتوانید شب‌ها را راحت به روز برسانید؟

من به خواب‌های خودم اطمینان دارم و تمام خواب‌هایم امیدوار‌کننده بوده، تا به حال حتی یک کابوس هم ندیده‌ام. فقط امیدواری.

* انتخاب نام امید برای فرزندتان هم به همین دلیل است؟

بله، به امید روزی که پدرش بازگردد و هر سه در کنار هم به زندگی مان ادامه دهیم.

* آیا با مسئولان در تماس هستید یا این‌که مانند قبل هنوز هم از طریق اخبار در جریان امور قرار می‌گیرید؟

آنها یک بار به دیدارمان آمدند و ابراز همدردی کردند، با رئیس‌جمهوری هم در سفر به استان سیستان و بلوچستان دیداری داشتیم. از آن‌ها تقاضا دارم پیگیر این موضوع باشند.(شیرین مهاجری/ایران)


ادامه مطلب ...

بیوگرافی شهرام شکیبا +همسرش مهسا ملک مرزبان و ستاره قطبی

بیوگرافی شهرام شکیبا +همسرش مهسا ملک مرزبان و ستاره قطبی

شهرام شکیبا (متولد ۱۷ آبان ۱۳۵۱) فرزند حاج کریم دلنوا ، منتقد سینما، شاعر طنزپرداز و مجری تلویزیون اهل ایران است. وی تاکنون در جشنواره‌های ادبی و طنز مختلفی به عنوان داور یا ناظر شرکت داشته‌است.

همسر مهسا ملک مرزبان همسر شهرام شکیبا طلاق بازیگران جدایی شهرام شکیبا و همسرش بیوگرافی مهسا ملک مرزبان بیوگرافی شهرام شکیبا بیوگرافی ستاره سادات قطبیجدایی شهرام شکیبا از همسرش مهسا ملک مرزبان

اقای شهرام شکیبا نه سال پیش از خانم مهسا ملک مرزبان  جدا شده است.

و در سال ۱۳۹۳ با خانم ستاره سادات قطبی ازدواج کرده، ایشون متولد ۳ اسفند ماه ۱۳۶۵ از اصفهان هستند و در دانشگاه، خبرنگاری خوندند و گرافیست شبکه آموزش بودند،مجری استیج هستند و چند اجرا هم در شبکه های مختلف انجام دادند.

همسر مهسا ملک مرزبان همسر شهرام شکیبا طلاق بازیگران جدایی شهرام شکیبا و همسرش بیوگرافی مهسا ملک مرزبان بیوگرافی شهرام شکیبا بیوگرافی ستاره سادات قطبی

آخرین بار کی مهسا ملک مرزبان رادیدیم؟ مجری ۳۹ ساله شبکه چهار مدت هاست جلوی دوربین ظاهر نمی شود. آخرین بار در برنامه «زعفران» ویژه برنامه نوروزی شبکه چهار حاضر بود. گاهی هم در آیتم های «رادیو هفت» حضور پیدا می کندو متن می خواند.

الان کجاست؟ بیشتر پشت دوربین مشغول تهیه کنندگی است. ملک مرزبان قبل از اینکه مجری شود، او را با نویسندگی می شناسند. او از سال ۱۳۷۴ ترجمه را با همکاری با مطبوعات از جمله فیلم ویدئو، هفته نامه مهر و روزنامه زن شروع کرده و در ۱۳۷۶ اولین کتابش درباره سینما را چاپ کرده. به خاطر همین عادی است که دل مشغولی اصلی ملک مرزبان نویسندگی باشد نه اجرا در شبکه های تلویزیونی.

همسر مهسا ملک مرزبان همسر شهرام شکیبا طلاق بازیگران جدایی شهرام شکیبا و همسرش بیوگرافی مهسا ملک مرزبان بیوگرافی شهرام شکیبا بیوگرافی ستاره سادات قطبیشهرام شکیبا و همسر دومش ستاره سادات قطبی

نویسندگی

وی علاوه بر نوشتن مطالب طنز برای سایت‌ها و مجلات گوناگون تاکنون چند کتاب مستقل نیز به چاپ رسانده‌است، از جمله:

  • دو تخم مرغ در مه (طنز سینمایی)
  • صفحهٔ آخر
  • در دوردست عقل
  • گردوی چهارگوش
  • شعر طنز امروز ایران (گزیده اشعار طنز معاصر ایران از شاعران مختلف، با همکاری ابراهیم نبوی)
همسر مهسا ملک مرزبان همسر شهرام شکیبا طلاق بازیگران جدایی شهرام شکیبا و همسرش بیوگرافی مهسا ملک مرزبان بیوگرافی شهرام شکیبا بیوگرافی ستاره سادات قطبی

ستاره سادات قطبی و باران کوثری

مجری‌گری

  • قند پهلو (داور)
  • خوبی از خودتونه
  • چه خبر از جزیره؟
  • من و صبا یهویی (رادیو)
  • شبکه ما
  • مسابقه ثانیه‌ها

بازیگری

  • یک سطر واقعیت (به کارگردانی علی وزیریان)

نمونه ای از اشعار

لهی به چای و به قلیان قسم

به این حلقه و بزم رندان قسم

به این قهوه‌خانه که جای صفاست

حسابش ز دیگر مکان‌ها جداست

به خاگینه، املت به دیزی قسم

به انواع و اقسام تیزی قسم

به انگشتری با نگین درشت

که گویی به انگشت رفته است مشت

به آن چای پر رنگ و اعلا قسم

به کشکول درویش مولا قسم

به اُمبه نشستن روی صندلی

بفرما و هو گفتن و یاعلی

به قلیان خوانسار و کاشان و قسم

به مردان کار و صفاشان قسم

به گچ‌کار و لوله‌کش و جوشکار

به صبحانه خوردن به جای ناهار

به نان و پنیر و مربا قسم

به غم‌های آن مرد بنا قسم

به سوزی که او بر جگر داردش

همانی که قلیان به سر داردش

به مه دود خیلی غلیظ فضا

به بوی پیاز و به بوی غذا

به آن عکس مرحوم تختی قسم

به آن ناشناس در آن عکس هم

به آن عکس‌هایی که صاحب دکان

همیشه جوان است در قاب‌شان

به ابیات سست و خط‌های بد

پر از عیب وزن و غلط‌های بد

به آن عکس حین علامت‌کشی

به قاب طلسم پر از خط‌کشی

به حرف قوافی که بردم به کار

یکی نقطه‌دار و یکی دسته‌دار

به انواع تسبیح و چاقو قسم

به معتاد چرک و دماغو قسم

به آن جعبه آینه رنگ رنگ

به سرخی چشم از بخارات بنگ

به آرامش نشئه پیرمرد

که گویا زده پنج شش بسته گرد

به این چرت مرغوب و حالات او

به اعماق فهم و کمالات او

به چای پیاپی به قند زیاد

به جاساز و مامور کشف مواد

به آن پیرمردی که از ره رسید

به در خورد چون شیشه‌اش را ندید

به ساز عجیبی که در مشت اوست

به قوز نجیبی که بر پشت اوست

به آن ساز ناساز و یک تار او

به شان و اهمیت کار او

به مضراب سنگین سازش قسم

که وزنش بود یکصد و ده گرم

اگر قافیه عیب و ایراد داشت

به سرعت شده شعر من یادداشت

بله عرض کردم به آن پیرمرد

که یک عمر با ساز خود کار کرد

به آن ساز کج معوج غیر صاف

زده پنبه صدهزاران لحاف

به آن قهوه‌چی و صفای دلش

به آن لنگ روی شانه ولش

به لنگی که پاره ز صد جا شده

همانند قلب زلیخا شده

به دستان تردست این کاردان

که در دست دارد چهل استکان

به عمق نگاه پر اندیشه‌اش

به آن دقت و دست بر تیشه‌اش

که انگار فرهاد از بیستون

رسیده است در قهوه‌خانه کنون

بدان تیشه‌ای که بدان کوه کند

به سرعت شکست شش کله قند

در این بیت بالا و الفاظ آن

تامل نما و بعد حیران بمان

که من در کمال فصاحت چسان

بدان را دو دفعه نوشتم بدان

به آن پیر ساده دل گیوه‌ای

به قلیان بیهوده میوه‌ای

که این روزها بی‌خودی مد شده

که مد در همه شهر بی‌خود شده

الهی به این‌ها که گفتم قسم

به این طرفه درها که سفتم قسم

مددکن که این رند بی دست و پا

نگردد اقلا به تهران گدا

مدد کن اقلا یکی مشتری

که دارد عزیز دلی بستری

بیاید پی مشکلش پیش من

غنی سازد این جیب درویش من

مرا با بسی ناز و عزت برد

یکی از دو کلیه‌ام را خرد

مرا مشکلی هست و حلش محال

پس آن به که اینجا کنم عشق و حال

بده قهوه‌چی چای با حال را

که کوتاه سازم بدان قال را

بده چای دفع ملالی کنیم

که با دوستان عشق و حالی کنیم

بده چای تا ساز گردد سخن

بده چای پررنگ لطفا به من

بده چای حالی اساسی کنیم

فی‌الفور بحث سیاسی کنیم

بده چای عالم شده کاسه لیس

به روباه پیر جهان انگلیس

بده چای، از دست کاخ سفید

جهان لحظه‌ای رنگ راحت ندید

بده چای با سطل امشب که من

اسیر غم و دردم ای هموطن

نده چای دیگر که خونم مباح

شد از بس که رفتم …

همسر مهسا ملک مرزبان همسر شهرام شکیبا طلاق بازیگران جدایی شهرام شکیبا و همسرش بیوگرافی مهسا ملک مرزبان بیوگرافی شهرام شکیبا بیوگرافی ستاره سادات قطبیدوتا گل پسرای نازنینم… سمت راست علی اقای شکیباو سمت چپ امیرعلی جونم که پیشمون نیست!! گلای قشنگم دوستتون دارم…

شهرام شکیبا که گاه گاهی اجرای تلویزیونی هم می کند، خودش از تلویزیون رادیو و مظاهر تکنولوژی متنفر است. بیشتر طرفدار سنگفرش است تا آسفالت و همین علاقه به سنت است که تا می تواند از فضای مجازی هم فاصله می گیرد.

 چندسالی است که کم پیش می آید جشنواره ای، شب شعری، مراسم مهمی با موضوع طنزنوسی و شعر طنز برگزار شود و اسمی ازش در آن مراسم برده نشود یا حضور نداشته باشد. شهرام شکیبا که گاه گاهی اجرای تلویزیونی هم می کند، خودش از تلویزیون رادیو و مظاهر تکنولوژی متنفر است. بیشتر طرفدار سنگفرش است تا آسفالت و همین علاقه به سنت است که تا می تواند از فضای مجازی هم فاصله می گیرد.

بعید نیست تحصیل در رشته ادبیات فارسی در ایجاد طنز متفاوتش موثر بوده باشد، اما هرچه که هست، همیشه نوع  کمتر دیده و شنیده شده ای از طنز ارائه داده؛ طنزی که هم برای مردم باشد هم اخلاقی و عمیق. با چنین دیدگاهی هم به پاسخ صفحه آخر این هفته نشسته. حرف های جدی و تیز پیچیده شده در نرمی لفافه و شوخی.

همسر مهسا ملک مرزبان همسر شهرام شکیبا طلاق بازیگران جدایی شهرام شکیبا و همسرش بیوگرافی مهسا ملک مرزبان بیوگرافی شهرام شکیبا بیوگرافی ستاره سادات قطبی

طولانی ترین روز زندگی تان کی بود؟ چرا به نظرتان این قدر طولانی آمد؟

–  روز اول خدمت سربازی، نقد من به آفرینش این است که روزهای سخت خیلی دیر تمام می شوند. روز اول آموزشی سختترین روز زندگی ام بودم.

اگر آخرین بازمانده زمین باشید چه کار می کنید؟

–    اگر هوا خیلی سرد نباشد با کمترین لباس می روم بیرون. در حوض یکی از میادین تهران شنا می کنم. در سینمای میدان ولیعصر فیلم می گذارم و می بینم. از همه بهتر اینکه موقع فیلم دیدن سیگار می کشم و کسی اعتراض نمی کند.

می خواهید به سیاره دیگری سفر کنید. فقط می توانید یک چیز با خودتان ببرید. چه چیزی را همراه تان بر می دارید؟ چرا؟

–    کتاب. اگر بخواهم یک کتاب را انتخاب کنم، آن قرآن است.

اگر فردا صبح از خواب بیدار شوید و بفهمید صندوق دریافت مسیج هایتان در فیس بوک یا وایبر و… به صورت عمومی درآمده، چه کار می کنید؟ چیزی هست که بابت آن خیلی نگران شوید؟

–    خیلی اهل شوخی در فضای مجازی نیستم و به همین خاطر مشکلی پیش نمی آید. اما حسی شبیه به عریان شدن به آدم دست می دهد. مثل وقتی که خواب می بینید لباس تنتان نیست و در خیابان گیر کرده اید.

اگر به خاطر اظهارنظر در فضای مجازی مورد هجوم کاربران قرار بگیرید چه کار می کنید؟

–    از مردم هیچ انتظاری ندارم. بابت همین حرف هم بهم فحش می دهند اما برایم مهم نیست. برای اینکه میزان بی ادبی از بسیاری مردم را بفهمید، وقتی چراغ قرمز سبز شد، برای یک پیرمرد عصازنان بایستید تا او با آرامش رد شود، ببینید مردم چه واکنشی نشان می دهند. برعکس چیزی که ادعای آن را داریم در زندگی اجتماعی به هیچ وجه با فرهنگ نیستیم.

در این خصوص کاملا با نظرات استاد درجه یک جامعه شناسی آقای اباذری هم عقیده هستم. ایشان مرد بزرگی هستند که خطر کرده و حرف شان را زده اند. مردم دوست دارند شما تاییدشان کنید. برای همین م جری ها همیشه می گویند: «قربون مردم فرهنگی مون برم.» اما اینها همش دروغ است.

در برابر آنهایی که در مهمانی ها با هیجان می گویند: «یه روز دو تا چینی می خوردن به هم می شکنن!» بعدشم بلند بلند می خندد، چه واکنشی نشان می دهید؟

–    دلم برای آدم هایی که شوخی نمی فهمند و درک درستی از شوخ طبعی و عمیق بودن ندارند، می سوزد.

یک جمله، شعر، ذکری هست که موقع نگرانی ها آرامتان کند؟ چه جمله ای است؟

–    معمولا صلوات می فرستم.

اگر بخواهید فیلم زندگی یک نفر را بسازید فیلم چه کسی را می سازید؟

–    نیما یوشیج. مدت ها به دوستان سینماگرم می گفتم تا زمانی که آقای کیومرث ملک مطیعی هستند، فیلم نیما را بسازید و از ایشان بخواهید نقش اش را بازی کنند. چون فوق العاده شباهت داشتند، اما نشد. می گویند نیما آدم دست و پاداری نبوده، وقتی گلایه های همسرش را از اطرافیان می شنیده با همکاران و هم محلی ها مسخره اش می کردند، به چندتا مگس نخ می بسته و می گفته این مثلا قصاب است. این آن نویسنده ای است که به من توهین کرد و… آدمی که واکنش های این چنینی دارد، خیلی بامزه است.

باید به شما و یک نفر دیگر برای مدت طولانی دستبند بزنند. دوست دارید آن یک نفر، چه کسی باشد؟

–    ناصر فیض. ناصر را می شود تحمل کرد!

به درد نخورترین اختراع بشر چه چیزی بوده است؟

–    احمقانه ترین اختراع انسان دموکراسی بود. احمقانه است که یک استاد خبره در علوم سیاسی، یک سیاستمدار، رای اش در مسائل سیاسی همان قدر ارزش داشته باشد که یک بی سواد که چیزی از سیاست نمی داند و مسائل کوچک تری برایش مهم است. نتیجه این نوع دموکراسی این است که اوضاع کلی مملکت می ریزد به هم. اختراع ورزش هم از به دردنخورهاست. وزنه برداری به دردنخوردترین ورزش است. حتی به لحاظ فیزیکی هم کاری را انجام نمی دهند و جسمی جا به جا نمی کنند. کار لیفتراک را انجام دادن که باعث افتخار نیست.

آخرین باری که بهت زده شدید کی بوده؟ چه اتفاقی افتاده؟

–    وقتی خبر این اختلاس های عجیب و غریب را شنیدم. آن قدر سریع هم پیش می آید که آخرینش یادم نیست. هر دو دوره ای هم که آقای احمدی نژاد رای آوردند، بهت زده شدم.

همسر مهسا ملک مرزبان همسر شهرام شکیبا طلاق بازیگران جدایی شهرام شکیبا و همسرش بیوگرافی مهسا ملک مرزبان بیوگرافی شهرام شکیبا بیوگرافی ستاره سادات قطبی

اگر مجبور باشید بین یک اسب آبی و زرافه یکی را به عنوان حیوان خانگی یک هفته نگه دارید، کدام را انتخاب می کنید؟

–    اسب آبی، زرافه را باید تا کرد. تاکردن حیوانات کار سختی است.

دوست دارید جای کدام کاراکتر داستان/ فیلم های عاشقانه باشید؟

–    رت باتلر در برباد رفته

آیا خوابی می بینید که چندین بار تکرارشده باشد؟ چه خوابی؟

–    من نزدیک ۸-۷ سال در کودکی، هرشب فقط یک خواب می دیدم. اینکه رو به روی یک گیشه سینما هستم، صدای جارو می آید، بر می گردم، می بینم یک آقایی که موهای فرفری خیلی بلندی دارد مشغول جارو کردن است و زمین تا بی نهایت شطرنجی است.

تا به حال اسمتان را در گوگل سرچ کرده اید؟ هر چند وقت یکبار این کار را می کنید؟

–    بله، مثل همه آدم های راستگو. چندسالی است این کار را نکردم چون دیگر برایم مهم نیست چه چیزی درباره ام نوشته می شود. اما اوایل ذوق زدگی دسترسی به اینترنت، خیلی این کار را می کردم.

می توانید جایی/ کسی/ چیزی را نام ببرید که زندگی تان را به دو قسمت قبل و بعد تقسیم کرده باشد؟

–    قبل از تولدم و بعد از آن. متاسفانه نمی دانم چرا قبلش خیلی یادم نمی آید.

اگر الان بفهمید سرطان دارید، چه حسی پیدا می کنید؟ اولین کاری که انجام می دهید چیست؟

–    استراحت، آن موقع دیگر کسی نمی تواند بگوید چرا آن قدر می خوابی. هرچقدر بخواهم می خوابم.

وقتی به مرگ و مردن فکر می کنید، از دست دادن چه چیزی/ کسی از همه بیشتر ناراحت تان می کند؟

–    طبیعتا همسر و فرزندم. البته من جزء آدم هایی هستم که یاد مرگ افتادن ذوق زده ام می کند. اینکه آدم می میرد، تمام می شود و حقیقت عالم را می بیند. امیرالمومنین فرمودند: «فمن یموت، یرنی». برای من هیچ مژده ای شیرین تر از این نیست.

به نظر شما آخرش چی می شه؟!

–    آخر مثل داستان فیلم ترومن شواست. همه می فهمیم داشتیم بازی می کردیم. یا آخرش مثل امتحان معرفی به راهنمایی و دبیرستان است. خیلی ما را می ترسانند که درسمان را بخوانیم اما نهایتا پشت شیشه می زدند که همه به امتحان نهایی معرفی شده اند. آخرش همه را معرفی می کنند، مگر جند نفر که خیلی کار خرابی کردند؛ کسانی که به بشریت ظلم کردند.

سوالی هست که بخواهید ازتان بپرسیم؟

–    من همیشه دوست دارم یکی ازم بپرسد از چی بدت می آید؟ از اخلاق آدم هایی که هیچ چیزی از ایران نمی دانند و به ایرانی بودن خودشان می بالند بدم می آید. از عرق ملی آدم هایی که ملیت خودشان را نمی شناسند. آنهایی که ادای آدم های فهمیده را در می آورند. از اینکه شکر روی زمین آشپزخانه ریخته باشد و رویش راه بروم و از اینکه نوشابه داخل سفره بریزد!

بیوگرافی ستاره سادات قطبی بیوگرافی شهرام شکیبا بیوگرافی مهسا ملک مرزبان جدایی شهرام شکیبا و همسرش طلاق بازیگران همسر شهرام شکیبا همسر مهسا ملک مرزبان


ادامه مطلب ...